| دل ... |
| ساعت ٦:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ |
|
دلم برای ردپایمان کنار یکدیگر تنگ شده ،
کلمات کلیدی:
|
|
| دلم تنگ است... |
| ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠ |
|
دلم تنگ است
کلمات کلیدی:
|
|
| زهر شیرین |
| ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩ |
جمعه شانزدهم فروردین 1387زهر شیرین๑۩۞۩๑ زهـر شیـریـن ๑۩۞۩๑
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق ؛
که نامی خوش تر از اینت ندانم
و گر- هر لحظه- رنگی تازه گیری ؛
به غیر از زهر شیرینت نخوانم .
تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ؛ که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست
به آسانی ؛ مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست !
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ؛ اما نوشداروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود ؛
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد ؛
غمی شیرین دلم را می نوازد ![]() نگاهم کن![]() ![]()
کلمات کلیدی:
|
|
| وصال و تو |
| ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥ |
|
|
||||||||||||||||||
| |||||||
سلام مهربانم . دیروز با هم دیداری نداشتیم و تنها از طریق تلفن با هم صحبت کردیم از آنجا که قرار بود قبل از مسافرت رفتنم یکبار دیگر تو را ببینم دیشب گفتم که فردا می آیم ولی تو گفتی فردانمی توانید بیایید خیلی نگران بودم تا اینکه برایم پیام دادید و گفتید به دیدارم می آیید با هزار امید وشوق برای دیدارت آمدم ساعت 11 بود که گفتید دوباره با تو تماس می گیرم و ساعت 12 برایم پیام دادید و گفتید به این ادرس بیا من هم سریع آمدم دنبالت .
قرار بود امروز جای متفاوتی با قبل برویم گفتم دوست دارید شما هم موافقت کردید به محل مورد نظر رفتیم وارد شدیم جای خلوت وساکتی بود هنوز ننشسته بودی که بغلت کردم چه بوی خوشی داشتی اولین بار بود که در بغلم بودید آرزوی که داشتم بر آورده شدپس از چند دقیقه نشستیم روبرویت نشستم تا خوب نگاهت کنم تو گفتی بیا کنارم بنشین .
صورتت چقدر گرم بود لبانم احساس گرما می کرد لحظات زیبایی بود نمی دانستم زمان چگونه می گذرد کاش زمان می ایستاد و منو تو تا ابد کنار هم بودیم ولی اینگونه نبود باید از زمان نهایت استفاده را می کردیم .
برایت فالت را خواندم تو هم فال مراخواندید سرت را روی زانویم گذاشته بودید و موهایت را نوازش می کردم .
یک ساعت در کنار هم بودیم که دوستات زنگ زدند و از تو خواستند که به کنارشان بیایید ولی من گفتم نه نرو پیشم بمان تو هم ماندید .
کنار پنجره ایستاده بودید که از پشت سر بغلت کردم دنیا را به من داده بودند نمی خواستم کسی ازم بگیرد تو را که در کنارم داشتم چقدر زندگی قشنگ بود .
سرم را روی زانوهایت گذاشتم تو سرت را را به ...
چقدر احساس خوشبختی می کردم کاش این خوشبختی دایمی بود نه زود گذر در میان این خوشیهای زود گذر همیشه نگران روزی بودم که از کنارم بروید نه تو هرگز بی وفا نیستی می دانم تو با تمام وجود دوستم دارید همچنان که من از اعماق قلبم دوستت دارم .
امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود که هرگز آنرا فراموش نمی کنم و همه این از لطف بیکران شما به من می باشد تنها امیدوارم لایق این احساس پاک شما باشم .
وداعی دیگر در راه بود باید دوباره ازت جدا می شدم و این بار قرار بود چند روزی مسافرت بروم برای همین جدایی از تو سخت تر بود موقع خدا حافظی گفتم در این چند روزی نیستم فراموشم مکن تو هم قول دادی به یادم باشی ومن هم به یادتو باشم و مواظب خودت هم بادید باشی تا من برگردم و تنهابرایم دعا کن که سلامت برگردم .
دوباره لحظه خدا حافظی بوسیدمت و تا دیداری دیگر تو را به خدا سپردم .
ساعت دو بود که تو را به مقصد رساندم و من همچنان در رویاهایم تو را در بغلم داشتم و می بوسیدم ...
*****
| |||||||
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
تقدیم به تو عزیزم
تقدیم به تو عزیزم

شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام!
از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام!
این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است !
همین قلبی که تنها برای تو میتپد !
هدیه من به تو این است :: دوستت دارم!
از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام!
همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین
لحظه عاشقیست !
هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است !
امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است !
میخواهم هر لحظه به تو این روزهای زیبا را تبریک بگویم و به عشق رسیدن روزهای در
کنار هم بودن لحظه شماری کنم !
یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو...
تو که میدانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم ، گلی که جایش در قلب من است!
من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم!
دستت را به من بده عزیزم ، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم ، زیرا آغوش تو امنترین و
گرمترین جای دنیاست !
حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخترینم !
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم!
یک هدیه دیگر نیز برای تو دارم ای بهترینم ، لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا آن را
به تو تقدیم کنم!



یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
عشق
اشکی برای اندوهت می ریزم تابدانی پر احساس ترینم
شوق وصال حس غریبی است
برایت ترسیم میکنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم
موجی از عشق را برساحل وجودت میفرستم
تا بدانی عاشق ترینم وشعرم را تقدیمت میکنم
تا بدانی که من ساده ترینم :
عشق زیباست اما دل را می سوزاند
عشق زیباست اما نفسهای خسته ، دیگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زیباست اما دیوانگی هم عالمی دارد
عشق تار و پود شکسته قلب را جلا می دهد
عشق قلب بیقراری را طوفانی می کند
عشق تنها امید قلب یک عاشق است
عشق مقامی بس عظیم و والا دارد
عشق معنای تمام زندگی یک عاشق است
عشق دل را بیقرار می کند و چشم را گریان
چشم هایی که برای عشق ، اشک می ریزند ، بسیار مقدس هستند...

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
بهترین ترانه
دیروز تعطیل بود و من هم نیامده بودم ولی با هم تلفنی صحبت کردیم و برای همدیگر پیام فرستادیم . دیشب باز هم برایم تماس گرفتید بیرون اتاق زیر نور مهتاب ایستاده بودم گفتید من هم بیرون و زیر مهتاب ایستاده ام ماه چه زیبا بود ستارگان چشمک می زدند ولی من ماهم قشنگتر از ماه است چشمم به ماه بود ولی گوش حواسم با ماه خودم بود مدت زمانی با هم صحبت کردیم بعد به امید دیدار فردا خدا حافظی کردیم .
امروز صبح به امید دیدارت به دیارت آمدم ساعت یازده ربع زنگ زدین من هم به دنبالت آمدم وقتی کنارم بودید دنیا را داشتم با هم به محل همیشگی رفتیم چقدر زیبا بودید در رویاها هم نمی دیدم که چنین شود ولی تو فرشته ای بودید که به دنیایم آمده ید وقتی می بوسیدمت در دنیایی دیگر پرواز می کردم چقدر تو شیرین بودید از عسل هم شیرینتر چقدر خوشبو بودید از همه عطرها خوشبو تر . زمان به سرعت می گذشت آنطور که دلم می خواست نمی توانستم به تو ابراز محبت کنم دوست داشتم همیشه بغلت کنم ولی امکانش نبود . نوازشت می کردم در آسمانها بودم زمان به سرعت می گذشت . چهره ات چقدر معصوم بود وقتی صدای موزیک که پخش می شد همرا ه آن می گفتید :
بهترین ترانه را من از چشمای تو می سازم
تو قمار زندگی اگر نباشی تو من می بازم
اگر باشی در کنارم با تومن مالک دنیام
بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردام
دوستت دارم دوستت دارم
توی دنیا تو را دارم
دوستت دارم دوستت دارم
توی دنیا تو را دارم
مثل آسمون که تنهاست امیدش چند تا ستاره ست
دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است
اثر انگشت تو یعنی قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش
جاده های مهربانی می گذره از تو نگاهت
روشنه شبهای تارم با خیال روی ماهت
*****
چقدر زیبا بود با هم این ترانه را می خواندیم و زیر لب زمزمه می کردیم من می گفتم من ترانه را برای تو می خوانم تو می گفتی نه برای تو می خوانم لحظات چقدر زود می گذشت مثل همیشه که در کنارت زمان مثل سرعت می گذشت .
من گفتم چند روزی شاید به مسافرت رفتم و تو باید دوریم را تحمل کنید اگر چه برای خودم هم خیلی سخت است که از تو جدا شوم یا یک روزی با تو صحبت نکنم .
امروز برایم یک اتفاق دیگر هم جالب بود برایت کتابی هدیه گرفته بودم همین که گفتی کتاب است و کتاب شعر است گفتی دیوان فروغ فرخزاد است ؟ برایم جالب چگونه تو بدون آنکه من چیزی گفته باشم تو دانستی ؟ تو واقعاً که نابغه هستی و فکرم را می خوانید !!! پنج کارت هم بمناسبت پنج اسفند داخل کتاب برای گذاشتم .
وقتی سرت را روی زانوهایم گذاشتی احساس می کردم دنیا را به من داده اید کاش می شد همین جوری به خواب می رفتیم بدون ترس از مردم دنیا ولی این امکانش نیست نمی دانم روزی به آرزویم می رسم یا نه ؟
درمورد مرگ عزیزان صحبت کردیم که چقدر سخت است ؟ در مورد عزیزترین دوستم که چند ماه پیش از دست داده بودم برایت صحبت کردم غمی که وجودم را شکست و اگر تو نبودی نمی دانم این روزها حالم چی می شد ؟ محبوبم من اطمینان دارم خدا تو را به من داد تا آن غم را فراموش کنم و من همیشه شکر گذار هستم .
برای آخرین بار با تمام وجود بوسیدمت و ...
موقع خداحافظی بود و وداعی دیگر که همیشه سخت ترین لحظه دیدار میباشد .
به من گفتید قبل از رفتنت به مسافرت یک روزی دیگر هم مهمانم میشوید .
وقتی با تو خداحافظی کردم قرار بود برایم زنگ بزنید هر چه انتظار کردم امروز بعد از ظهر زنگ نزدید خیلی نگرانت بودم برایت هرچه پیام میدادم جواب ندادید . تا غروب شد و جوابم را دادید و دلم آرام گرفت .

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
عشق من و تو
سلام . روزی دیگر به دفتر خاطرات دوستی من وتو اضافه گردید امروز نوزدهمین روز اولین ملاقات ما بود من آرزو می کنم این روزها هفته ، و هفته ها به ماه و ماه ها به سال تبدیل شود و من و تو همچنان در کنار هم بمانیم و عشق من وتو روز به روز افزون یابد و هرگز از هم جدا نشویم
در این نوزده روز لحظات دلپذیری با تو داشته ام .
هنوز از دیدنت سیر نشده ام هنوز از خنده هایت سیر نشده ام هنوز نتوانسته ام حرفهای دلم را کاملاً به تو بگویم نمی دانم چرا ؟ احساس می کنم هنوز وقتی برای دیدارت نداشته ام هنوز زمانی برای گفتگو نداشته ام نمی دانم این ارزویم هم روزی بر آورده می شود یا نه ؟
فکر می کنم شما گمشده ی هستی برایم که سالهاست دنبالت بوده ام ولی چقدر دیر یافتمت ولی باز همین که تو را دارم ارامشم می دهد شاید قسمت ما همین بوده است .
محبوبم در این روزها که تورا یافته ام همه زندگیم تغییر کرده است فکر می کنم دیگر بیهوده زندگی نمی کنم همیشه امید دیدن تو یا شنیدن صدای تو را دارم .
امروز هم گذشت اگر چه حرفهای خوبی شنیدم همین که زود از کنارم نمی روید هنوز تو را دارم خوشحالم می کند .
اگر چه تو را ندیدم ولی صدایت هم آرامش بخش جانم است .
ای بهترین بهترین من همیشه بامن بمان .
مگذار رنگ غم بهار زندگیم را بگیرد . من هم همیشه آرزو دارم رنگ غم چهره زیبایت را نیازارد .
به امید فردایی که تورا در کنارم داشته باشم .

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
فرشته من
سلامی چو بوی خوش آشنایی
نمی دانم چرا امروز از دستم ناراحت شده اید ؟ احساس گناه می کنم شاید از من اشتباهی سر زده است کاش به من می گفتی ولی هیچی نگفتی ؟
صبح برایم زنگ زدید گفتم من دارم میام وقتی آمدم خودم برات زنگ می زنم وقتی هم آمدم چند بار پیام دادم که زنگ بزنم یا نه ؟ ولی جواب ندادید تا اینکه خودم زنگ زدم آن موقع احساست را گفتی که منتظرم بوده اید . بعد با دوستام رستوران بودید که دوباره زنگ زدین من هم گفتم بعد تماس می گیرم که وقتی زنگ زدم گفتین از دستم ناراحتید ولی علت را نگفتید تا اینکه امشب گفتید که تو اصلا به فکرم نیستید ؟ من می دانم همه این حرفها ناشی از علاقه زیادت به من است من هم آرزو می کنم که لایق این محبتهایت باشم .
عزیزم تنها می توانم بگویم من هیچ وقت و هیچ لحظه ای نیست که به یاد تو نباشم اگر زنگ نزنم یا تو را نبینم باز هم نشانگر این نیست که من فراموشت کنم یا محبتم به تو کم شود به جرأت می گویم تا زمانی که جان در بدن دارم و نفس می کشم تو را فراموش نمی کنم باید باور کنید که من همیشه دوستت دارم و دوستت خواهم داشت تو تنها کسی هستید که در زندگیم اینگونه در قلبم جا کرد ه اید و غیر از مرگم هیچ چیز نمی تواند تو را از من بگیرد ولی تو هم باید بخواهید که می دانم تو هم تا آخرش با من هستید .
عزیزم من به تو افتخار می کنم که چنین فرشته ای دارم که همیشه به یاد من است . من هیچ وقت از تو خسته نمی شوم و حرفهایت برایم هیچ وقت تکراری نیست اگر روزها شب و شبها روز شوند باز من از شنیدن صدای نازت خسته نمی شوم باور کن راست می گویم باور کن .
خوب عزیز امروز هم گذشت اگرچه هنوز هم توی فکرم که چرا نمی توانم آنطور که شایسته توست نمی توانم برایت کاری بکنم .
به امبد فرداها دلم را به تو و یاد تو سپرده ام . کاش تو هم حرفهای دلت را اینجا می نوشتی . اگر می خواهید و علاقه دارید من به تو می گویم که چگونه اینجا بنویسد .
در رویاهایی که تو را در اغوشم دارم شبم را صبح می کنم .
امیدوارم بتوانم فردا تو را ببینم .

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
دیداری دیگر
سلام محبوبم .
امیدوارم حالت خوب باشد .
امروز به امید دیدنت به شهرت آمدم ساعت 9 زنگ زدید یک ربع به ده به دیدارت امدم وقتی در کنارم بودید دنیا را داشتم و احساس خوشبختی می کردم با هم سوار ماشین بودیم و کنار ساحل دریا رفتیم امروز با این لباس خیلی زیبا بودید می خواستم هرچه سریعتر بغلت کنم لحظات به سرعت می گذشت در دنیای خودمان بودیم که چند نفر مزاحم ما شدند ، نمی دانم چرا وقتی با تو هستم هرچه را در ذهنم دارم و می خواهم برایت بگویم فراموش می کنم در کنارت لحظات به یاد ماندنی داشتم گاهی فکر می کنم کاش همیشه در کنار هم می بودیم کاش زود تر از اینها تو را می یافتم ولی جز افسوس چیز دیگری به ذهنم نمی رسد همیشه انطور که فکر می کنیم نمی شود !!
گفتم دلتنگت می شوم تصویری از تو می خواهم داشته باشم با کمال میل به من دادید ! هدیه ای به من دادید که روی آن جمله زیبای دوستت دارم نوشته بود . سعی می کنم این هدیه ایت را همیشه داشته باشم .
حرفهایت را توی ذهنم مرور می کنم ... به تکرارمی گفتید چرا اینگونه شد ؟ من هم باور ندارم آن دیدار 5 اسفند من وتو را اینگونه اسیر کند .
زمان به سرعت گذشت باز وقت رفتن وجدا شدن بود . برای من وتو چقدر سخت بود از هم جدا شویم .
می شود که روزی ...
نه خیال پردازی نمی کنم باید واقعیت را اگر چه تلخ است قبول کنیم ولی تا زمانی که هستیم باید از دنیا لذت ببریم و قدر همدیگر را بدانیم .
ساعت یک ربع به 12 تو را کنار خونه ات پیاده کردم و ازت جدا شدم به امید دیداری دیگر .
هنوز هم عطر بدنت را احساس می کنم و به مشامم می رسد تا روزها یا سالها چنین احساسی تنهایم نمی گذارد .

دوشنبه بیستم اسفند 1386
به یاد تو
سلام . عزیز دلم نمی دانم این نوشته هایم را روزی می خوانید یانه ؟ ولی من سعی می کنم خاطرات روزانه با تو بودن و حرفهای نگفته را که به تو نگفته ام اینجا بنویسم حالا اگر اینها را خواندید چه بهتر ولی اگر باز هم شما نخواندید من به همین امید و آرزو که روزی اینها را می بینید برایت می نویسم .
عزیزم ، همیشه مواظب خودت باش وبدان کسی هست که قلبش برای توی می تپد وهمیشه به یاد توست توی این زمانه که دوست داشتن واقعی
کمیاب شده است باز هم بدان از صمیم قلبم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت تو در این روزهای بی امیدی که سرما همه وجودم راگرفته بود به من امید دادید و گرما بخش وجودم شدید دیگر فکر می کنم من تنها برای خودم نیستم بلکه من برای تو هم هستم من لحظه لحظه زندگیم عطر یاد توست تو هم همیشه مرا در گوشه ای از قلبم جا داشته باش و گاه گاهی یادم کن اگر چه تو همه یادهایم را پر کرده اید .
صدای لطیف وروحنوازت دیگر برایم عادت شده است و من تشنه شنیدن صدایت هستم و این را از من دریغ مکن .
امروز هم با یاد تو گذشت اگرچه زنگ زدید و یادم کردید .
فردا به امید این که تورا می بینم به شهرت می آیم .
****
خلوت یک شاعر
=================
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مریم حیدرزاده
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
برای تو می نویسم ...
عزیزم من همه فکرهایم را کرده ام تو هم باید فکرهایت را بکنید اگر می توانید در کنارم بمانید و در نیمه راه تنهایم نگذارید من تا پای جانم برایت حاظرم این را به تو ثابت می کنم .
امروز هم گذشت به امید فردایی که تو را ببینم نفس می کشم .
شعر زیر با تمام احساسم تقدیمت می کنم :
برای تو می نویسم........برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است....
برای تویی که قلبت پـاک است...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است ...
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
نگران تو
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
صاف مثل دریا
دوشنبه و سه شنبه دوباره تو را ندیدم اگر چه قرار بود سه شنبه به کنارم بیایید ولی زنگ زدید و عذر خواهی کردین ولی باز هم با تلفن یادم کردی نمی دانم چی شده بود ولی تنها می توانم بگویم خیلی بیقرار بودم برای دیدنت لحظه شماری می کردم خودم هم باور نمی کنم آن دیدار ساده تا اینجا بیانجامد تا این که چهارشنبه دوباره زنگ زدین و گفتید که به دیدارم بیا من هم سر ساعت 40/ 12 به دنبالت آمدم وقتی آمدی چشمان قشنگت دنیا را برایم داشت با هم به کنار دریا رفتیم این بار بدون آنکه بگویم چهره زیبایت را بیرون آوردید در کنارم نشسته بودید چقدر احساس سعادت می کردم گفتید کاش همه انسانها مثل دریا صاف و صادق بودند حرفهایت توی دلم می نشیند وقتی گفتم روزها چقدر زود می گذرد گفتی برای من هم اینگونه است وقتی باهم هستیم زمان زود می گذرد اما وقتی نیستیم چقدر سخت است گفتید گاهی فکر می کنم کارم اشتباه است ولی بازهم دلم می گوید باید ادامه بدهم وقتی اولین بوسه را ازت گرفتم پرواز می کردم ودر رویاها بودم وقتی برای اولین بار ل.. …
دنیا چقدر قشنگ شده بود برایم کاش همه انسانها مثل تو پاک وساده بودند ولی نه هیچ کش غیر از تو درکم نمی کند تنها تو هستید که حرفهایم می فهمید چقدر سلیقه هایمان شبیه هم است . من گفتم همه افسوسم این است که چرا خیلی دیر تورا یافتم کاش زود تر تورا پیدا می کردم فکر میکنم گاهی که من فقط روزهای کمی زنده ام نمی دانم شاید بدبین هستم به زندگی ولی چیزی که حالا برایم مهمه این است که تو را دارم و باید تورا حفظ بکنم به هر قیمتی که شده تورا نباید دست بدهم خیلی انتظار کشیده ام که گلی مثل تو را داشته باشم دیگر تحمل جداییت حتی برای یک لحظه هم ندارم .
برایم هدیه گرفته بودید آن هم کتاب شعر من هم برایت دو کتاب شعر گرفته بودم از مریم حیدرزاده و فریدون مشیری خیلی خوشحال شدم وقتی هدیه ات را گرفتم این کتاب را برای همیشه در کنارم حفظ می کنم مثل جان برایم ارزش دارد .
بعد از یک ساعت دوباره وقت رفتن بود و جدایی . بیزارم از جدا شدن و تنها شدن . گفتم می شود روزی با هم باشیم بدون آنکه ترسی داشته باشیم بدون آنکه مزاحمی داشته باشیم گفتید نمی دانم ولی من آرزو دارم که اینگونه شود نمی دانم به این آرزو می رسم یا آن را به گورم میبرم گاهی که تنها می شوم فکرهایی توی سرم می آید که اگر روزی تو از کنارم بروید حالم چگونه می شود اگر روزی من بی خبر از تو برایم اتفاقی بیافتد تو چگونه تحمل می کنید ؟
گفتید که مرا فراموش مکن من هم گفتم هرگز تا که نفس دارم پیشت می مانم گفتم قسم می خوری قول می دهید فراموشم نکنید گفتید اره من هم قسم خوردم که فراموشت نکنم بهت قول مردانه دادم تو هم قول … دادی که همیشه در کنارم باشید . دیداری دیگر به پایان رسید و زمان جدایی رسید ولی با امید به دیداری دیگر دلمان را خوش می کند . همین که رفتید برایم تماس گرفتید دانستم که مثل من بیقرار هستید هرچه بیشتر در کنار هم می مانیم بیشتر بیقرار می شویم .
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است
بگذار نامت را تکرار کنم نام زیبایت دلنشین است
چه داشته ای که این گونه مراطلسم کرده ای
من این گونه نبودم
تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به اسمان بیکران پروازمی کنم
پس بدان دوستت دارم

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
آغاز
اولین دیدارم بود هنوز غیر از چشمات جای دیگری از صورتت را ندیده بودم وقتی گفتم صورتت را نشان بده خجالت می کشیدید بعد از دقایقی برای لحظه ای کوتاه صورتت را نشانم دادید خیلی زیبا بودید . گفتم این آشنایی من و تو نمی دانم چه طور رخ داد هنوز هم در رویایم ولی هرچه بوده در آن روز عوامل زیادی دست به دست دادند تا من وتو به هم برسیم . وقتی در کنارم بودی احساس خوشبختی می کردم لحظات با سرعت می گذشتند وقتی دستم را روی قلبت گذاشتم دیدم قلبت چه تند می زند می دانستم اضطراب دارید نمی دانستم پایان این علاقه کجاست هم احساس خوبی داشتم هم ناراحت بودم خوشحال که تو را یافته ام ناراحت که دیر یافته ام تو را وقتی سرت را روی شانه ام گذاشتی فکر می کردم آیا لیاقت این احساس پاکت را دارم آیا می توانم تکیه گاه روزهای تنهاییت باشم ؟در کنارت دنیا را داشتم در رویاها بودم که زمان رفتن شد نزدیک به نیم ساعتی کنار هم بودیم سپس رفتیم .

شنبه یازدهم اسفند 1386
پایان انتظار
شنبه دوباره آن صدای قشنگت به گوشم خورد این بار که زنگ زدی در بانک بودم ولی زیاد شلوغ نبود به خوبی توانستم صحبت کنم گفتی که مدرسه هستین و می خواهین جایی بروید و من هم گفتم می رسانمت گفتی باشه برایت زنگ می زنم .
ساعت یازده و نیم زنگ زدی و جلوی مدرسه بودم آمدی سوار شدی احوال پرسی کردم این بار دیگر از نگاه کردنت نمی ترسیدم خیلی مهربانانه صحبت می کردی در مورد آن دیدار اول صحبت کردیم گفتید امروز نمی توانم ولی فردا وقت بیشتری دارم و پیشت می آیم تو را به مقصدت رساندم ولی گفتی دلم نمی خواهد ازت جدا شوم من هم گفتم من هم این جوریم گفتم می خواهید یک دور دیگه هم بزنیم گفتید باشه و و حرکت کردم چشمانت خیلی زیبا بود تنها چشمانت را می دیدم به مقصد رسیدیم پیاده شدید و زمانی که اولین بار دستت را لمس کردم احساس خوشبختی می کردم .
جمعه دهم اسفند 1386
انتظار

یکشنبه پنجم اسفند 1386
دیدار اول
وقتی اشاره کردی ایستادم مقصدت را پرسیدم گفتی کتابخانه ... بلوار ... . تعجب کردم تابحال چنین اسمی در این خیابان به اسمم نخورده بود دوباره پرسیدم که کجای بلوار ... واقع شده است ؟ گفتی چهار راه ... سابق . اره راست می گفتی در چهار راه دوتا کتابفروشی بود . وقتی رسیدیم کرایه ات رادادی و رفتی ولی این موقع ظهر کتابخانه هم تعطیل بود وقتی نزدیک در رسیدی دوباره برگشتی ومن که می خواستم حرکت کنم دوباره نگاه داشتم و آمدی گفتی مرا دوباره همان جا برسان گفتم باشه حرکت کردم . توی مسیر ساکت بودی ولی من در ذهنم چیز دیگری بود وقتی در آینه نگاه کردم و آن چشمان زیبایت را دیدم نمی دانستم از کجا سر صحبت را باز کنم . به خودم جرأت دادم پرسیدم همینجا یی هستی گفتی اره شما کجایی هستید من هم جوابت را دادم دوباره پرسیدم ... …. داشتیم به مقصد میرسیدیم نمی دانستم چی بگویم . گفتم که …همه چیز را کلمه به کلمه اینجا نمی نویسم چون تو هم می دانی من هم می دانم که من وتو چی گفتیم . پیاده شدید رفتید ولی قلبم پیشت بود نمیدانستم چکار کنم .
ساعت دو نیم بود که در رستوران غذا می خوردم تلفن همراهم زنگ خورد صدایی از اون ور گفت شما … هستید که گفتم اره و دوباره قطع شد .
دیگه ازت خبری نبود ولی همیشه به فکرت بودم ونگاه های زیبایت فکر می کردم برای همیشه رفته ای ودیگر از من سراغی نمی گیری !!
****

|
| برای تو می نویسم |
| ساعت ۸:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ |
|
امروز بعد از دو روز تعطیلی به امید این که تو را می بینم آمدم ولی نیامدی . اگرچه برایم زنگ زدید ولی نمی دانم هر روز که می گذرد بیشتر از گذشته دوستت دارم خودم هم نمی دانم آینده چه می شود بعضی موقع احساس ترس به من دست می دهد فکر می کنم تو تنهایم می گذارید و می روید آن موقع من چکار کنم اگر به تو وابسته باشم برایم خیلی سخت می شود ولی باز چیزی توی دلم می گوید ادامه بدهم دیگر راه گریزی نیست من دلداده تو شده ام وقتی تنها می شوم به فکر اولین دیدارم می افتم چرا اون روز این اتفاق افتاد حقیقت این است که آن روز یکی از مهمترین روزهای زندگیم است . عزیزم من همه فکرهایم را کرده ام تو هم باید فکرهایت را بکنید اگر می توانید در کنارم بمانید و در نیمه راه تنهایم نگذارید من تا پای جانم برایت حاظرم این را به تو ثابت می کنم . امروز هم گذشت به امید فردایی که تو را ببینم نفس می کشم . شعر زیر با تمام احساسم تقدیمت می کنم : برای تو می نویسم........برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست... برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است... برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی... برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی... برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ... برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است.... برای تویی که قلبت پـاک است... برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است... برای تویی که عـشقت معنای بودنم است... برای تویی که عـشقت معنای بودنم است... برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است ...
کلمات کلیدی:
|
|
| نگران تو |
| ساعت ۱٢:۱٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ |
|
امروز پنج شنبه بود دوباره آمدم که شاید ببینمت ولی امروز نه تنها نیاندی بلکه از صبح حالی هم نگرفتی تا اینکه 15/7 زنگ زدید خیلی خوشحالم کردی خیلی خیلی نگرانت بودم همین که تماس گرفتی جان گرفتم . فردا و پس فردا که تعطیل است به انتظار دیداری دیگر نشسته ام .
کلمات کلیدی:
|
|
| صاف مثل دریا |
| ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ |
|
دوشنبه و سه شنبه دوباره تو را ندیدم اگر چه قرار بود سه شنبه به کنارم بیایید ولی زنگ زدید و عذر خواهی کردین ولی باز هم با تلفن یادم کردی نمی دانم چی شده بود ولی تنها می توانم بگویم خیلی بیقرار بودم برای دیدنت لحظه شماری می کردم خودم هم باور نمی کنم آن دیدار ساده تا اینجا بیانجامد تا این که چهارشنبه دوباره زنگ زدین و گفتید که به دیدارم بیا من هم سر ساعت 40/ 12 به دنبالت آمدم وقتی آمدی چشمان قشنگت دنیا را برایم داشت با هم به کنار دریا رفتیم این بار بدون آنکه بگویم چهره زیبایت را بیرون آوردید در کنارم نشسته بودید چقدر احساس سعادت می کردم گفتید کاش همه انسانها مثل دریا صاف و صادق بودند حرفهایت توی دلم می نشیند وقتی گفتم روزها چقدر زود می گذرد گفتی برای من هم اینگونه است وقتی باهم هستیم زمان زود می گذرد اما وقتی نیستیم چقدر سخت است گفتید گاهی فکر می کنم کارم اشتباه است ولی بازهم دلم می گوید باید ادامه بدهم وقتی اولین بوسه را ازت گرفتم پرواز می کردم ودر رویاها بودم وقتی برای اولین بار ل.. … دنیا چقدر قشنگ شده بود برایم کاش همه انسانها مثل تو پاک وساده بودند ولی نه هیچ کش غیر از تو درکم نمی کند تنها تو هستید که حرفهایم می فهمید چقدر سلیقه هایمان شبیه هم است . من گفتم همه افسوسم این است که چرا خیلی دیر تورا یافتم کاش زود تر تورا پیدا می کردم فکر میکنم گاهی که من فقط روزهای کمی زنده ام نمی دانم شاید بدبین هستم به زندگی ولی چیزی که حالا برایم مهمه این است که تو را دارم و باید تورا حفظ بکنم به هر قیمتی که شده تورا نباید دست بدهم خیلی انتظار کشیده ام که گلی مثل تو را داشته باشم دیگر تحمل جداییت حتی برای یک لحظه هم ندارم . برایم هدیه گرفته بودید آن هم کتاب شعر من هم برایت دو کتاب شعر گرفته بودم از مریم حیدرزاده و فریدون مشیری خیلی خوشحال شدم وقتی هدیه ات را گرفتم این کتاب را برای همیشه در کنارم حفظ می کنم مثل جان برایم ارزش دارد . بعد از یک ساعت دوباره وقت رفتن بود و جدایی . بیزارم از جدا شدن و تنها شدن . گفتم می شود روزی با هم باشیم بدون آنکه ترسی داشته باشیم بدون آنکه مزاحمی داشته باشیم گفتید نمی دانم ولی من آرزو دارم که اینگونه شود نمی دانم به این آرزو می رسم یا آن را به گورم میبرم گاهی که تنها می شوم فکرهایی توی سرم می آید که اگر روزی تو از کنارم بروید حالم چگونه می شود اگر روزی من بی خبر از تو برایم اتفاقی بیافتد تو چگونه تحمل می کنید ؟ گفتید که مرا فراموش مکن من هم گفتم هرگز تا که نفس دارم پیشت می مانم گفتم قسم می خوری قول می دهید فراموشم نکنید گفتید اره من هم قسم خوردم که فراموشت نکنم بهت قول مردانه دادم تو هم قول … دادی که همیشه در کنارم باشید . دیداری دیگر به پایان رسید و زمان جدایی رسید ولی با امید به دیداری دیگر دلمان را خوش می کند . همین که رفتید برایم تماس گرفتید دانستم که مثل من بیقرار هستید هرچه بیشتر در کنار هم می مانیم بیشتر بیقرار می شویم .
کلمات کلیدی:
|
|
| آغاز |
| ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ |
|
منتظر بودم تا یکشنبه ظهر برسد و زمان دیداری دیگر برسد 20/11 دقیقه زنگ زدید و من آمدم دنبالت گفتید برویم یک جایی که خلوت باشد غیر از من و تو کسی دیگر نباشد گفتم اینجا شهر شماست من که بلد نیستم گفتید که برویم ساحل دریا گفتم باشه رفتیم ساحل دریا. اولین دیدارم بود هنوز غیر از چشمات جای دیگری از صورتت را ندیده بودم وقتی گفتم صورتت را نشان بده خجالت می کشیدید بعد از دقایقی برای لحظه ای کوتاه صورتت را نشانم دادید خیلی زیبا بودید . گفتم این آشنایی من و تو نمی دانم چه طور رخ داد هنوز هم در رویایم ولی هرچه بوده در آن روز عوامل زیادی دست به دست دادند تا من وتو به هم برسیم . وقتی در کنارم بودی احساس خوشبختی می کردم لحظات با سرعت می گذشتند وقتی دستم را روی قلبت گذاشتم دیدم قلبت چه تند می زند می دانستم اضطراب دارید نمی دانستم پایان این علاقه کجاست هم احساس خوبی داشتم هم ناراحت بودم خوشحال که تو را یافته ام ناراحت که دیر یافته ام تو را وقتی سرت را روی شانه ام گذاشتی فکر می کردم آیا لیاقت این احساس پاکت را دارم آیا می توانم تکیه گاه روزهای تنهاییت باشم ؟در کنارت دنیا را داشتم در رویاها بودم که زمان رفتن شد نزدیک به نیم ساعتی کنار هم بودیم سپس رفتیم .
کلمات کلیدی:
|
|
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|














