دل ...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦  

دلم برای ردپایمان کنار یکدیگر تنگ شده ،
.
برایم بنویس هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد ؟!؟


کلمات کلیدی:
 
دلم تنگ است...
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠  

دلم تنگ است
برای نگاه پر از مهرت
برای صدای دلنشین آرام بخشت
برای گفته های پر معنای عاشقانه ات
برای دستان نیرومند یاری دهنده ات
برای نوازش های لطیف پر احساست
برای آغوش همیشه باز گرمت
برای قلب پاک پر ایمانت
و برای بودن دوباره در کنارت
بودن برای همیشه...بودن بدون غم فراقی دوباره....


کلمات کلیدی:
 
زهر شیرین
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩  

جمعه شانزدهم فروردین 1387

زهر شیرین

๑۩۞۩๑ زهـر شیـریـن ๑۩۞۩๑

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق ؛
که نامی خوش تر از اینت ندانم
و گر- هر لحظه- رنگی تازه گیری ؛
به غیر از زهر شیرینت نخوانم .
تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ؛ که جان را
نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست
به آسانی ؛ مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است و افسون است و جادوست !
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ؛ اما نوشداروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود ؛
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد ؛

غمی شیرین دلم را می نوازد
(( فریدون مشیری ))
***


نگاهم کن




صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!

نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!

دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !

نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است !

باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!

اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !

بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر

دوستت دارم ، مرا باور کن !

با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!

نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !

نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم

را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !

با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !

با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم

نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!

با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو

همانی هستی که لایق منی !

نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !

نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!*


کلمات کلیدی:
 
وصال و تو
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥  


دوشنبه 12 فروردین 87

 

غروبی که همیشه به یادم می ماند .

خورشید هم با ما نمی ماند و تنهایمان می گذارد ولی با رفتن خورشید امید نمی میرد بلکه امید دیداری دیگر در دلهایمان زنده می شود ، ولی دلگیر است و غمناک رفتن خورشید از زمین با همه غمناکیش باز زیباست غروب ولی زیباترین غروب ان است که دست بهترین و عزیزترین کس زندگیت را بگیری و غروب را تماشا کنی ، آرزو و رویایی که تو به من ارزانی داشتی .

خورشید اهسته آهسته از دنیا پر می کشید  من و تو ولی در دلهایمان عشق بود وامید اگر چه در میان عشق و امید ترس و هراس هم بود می ترسیدیم که آیا روزی ما هم عشقمان غروب کند نه ولی عشق من وتو جاودانه است این طور نیست ؟ من و توعشقی داریم به استواری کوهها به بلندای آسمان به پاکی باران و زیبایی دریا هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند من وتورا جدا کند جز مرگ که انجا آخر قصه است و من دعا می کنم تو هرگز از دست رفتن عزیزی را نبینید و و زودتر از تو من پر بکشم .

 چه ساده من وتو وابسته شدیم چه ساده عشقی را آغاز کردیم که پایانی ندارد و روز به روز بیشتر به هم علاقه مند می شویم  و تو چقدر خوبی و پاکی ، توچقدر به من مهر و محبت می دهید من نمی دانم با چه زبانی از تو تشکر کنم نمی دانم روزی می توانم این همه محبت تورا جبران کنم یا نه ؟

خورشید روی دریا رسیده است من تو همچنان در دنیای خودمان هستیم حرفهای محبت امیزت مرا به دنیای دیگری برده است تو چقدر ساده و مهربانی عزیزم تو کلامت روحنواز است و به من جان و نفس می دهد همیشه صدایت را در گوشهایم بنواز تا زنده بمانم تو چه سا ده از آرزوهایت می گفتی از روزی که امید و آرزو داری ولی در حرفهایت همیشه این را می فهمیدم که هنوز در شک وتردید هستید که سر انجام چگونه می شود آیا آن لباس سفید را وقتی به تنت کردی اولین بار چه کسی تو را خواهد دید ؟ عزیزم اشکهایم چگونه نریزد وقتی احساس کنم جای مرا کس دیگری در بهترین شب زندگیت بگیرد چگونه بگویم دارم اتش می گیرم قلبم می سوزد  چگونه بگویم تا باور کنی من نفسم بند امده است بغض گلویم را گرفته است چگونه تحمل کنم اگر از سنگ هم باشم باز من می شکنم . 

خورشید هم کم کم در دریا گم می شود تو امیدم می دهید تو آرزوهایم را جان میدهید نمی گذارید نا امید بشوم بهترین غروب زندگیم رو به پایان است تو قول می دهید با همان لباس سفیدت شبی مهمانم باشید من به همین امید و آرزو زنده هستم من تورا شبی در بهترین لباس و بهترین آرایش می بینم من تورا شبی ...

 

خورشید رفته است کم کم شب بسترش را روی زمین پهن می کند من وتو همچنان در دنیای مان هستیم دیگر غم هم رفته است امید به آینده همه جا را گرفته است من می گویم برایم مهم نیست مردم در موردم چی می گویند مهم این است تو با منی دیگر هیچ چیز دنیا برایم ارزش ندارد .

 تا تو با منی زمانه با من است * بخت وکام جاودانه با من است

خوشبخت تر از من وتو در این دنیا کسی را دیده اید ؟ سعادتمند تر از من و تو کسی نیست ؟ شرابی که من از چشمات نوشیده ام را هیچ کس ننوشیده است . شیرینی لبات تا زنده ام در دهانم می ماند تاز زنده ام مست مستم چه کسی مرا هوشیار می کند چه کسی مرا از این رویای واقعی برون می برد ؟

نه من باید با تو باشم باید تو هم با من باشی مهم نیست دنیا چی می گوید .

حتی اگر برای لحظاتی کوتاه هم شده من وتو مال هم می شویم من همه وجودم را به تو می دهم من وتو بهترین شب ...

تو آخرین و بهترین کسی هستی که همه وجودم را به تو باخته ام .

شب فرا رسیده است از تو خدا حافظی می کنم همچنان در دنیایی دیگر رهاشده ام .

دستم را از دستت جدا می کنم به امید این که دوباره آن دست مهربان در دستم باشد .



ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
....


نوشته شده توسط فیض و ... در 22:29 | 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

بی تو تنهایم

دوشنبه ۱۲/۱/۸۷
 

چون از دو شب قبل بهت قول داده بودم که همدیگر را حتما"روزدوشنبه ملاقات می کنیم به خودم هم خیلی امید می دادم که باید من و تو را ببینم نمی دونم چه طوری از لحظه های تنهایی خودم برایت بنویسم که تو باور بکنی...

 

من هم خودم را برای بهترینم آماده کردم برای کسی که داشتنش تو رویاها آرزوم بوده ولی خدای مهربان اونو الان توی واقعیت بهم داده نمی دونم از خدایم چطوری تشکر کنم فقط همینو می گم خدایا تو چرا این همه مهربانی؟

 

خیلی راحت و صمیمی بدون هیچ غم و فکری برایت زنگ زدم بدون اینکه به فکر خانواده و اطرافیانم باشم به تنها چیزی که فکر می کردم فقط من و تو بودیم خیلی خوشحال بودم از اینکه دوباره عزیزم را می بینم کسی که با نگاه اولش مهر و محبتهای دنیا را تقدیمم کرده کسی که بدون یاد و خاطره اش زندگی برایم سخت و ساکت و سرد می شه

 

لحظه ای که آمدی تا با هم باشیم خیلی با خودم فکر کردم که چه چیزی باعث شد من و تو اینطوری بی قرار و عاشق هم باشیم موندم واقعا"چرا ؟

 

وقتی با من بودی خیلی احساس آرامش می کردم وقتی دستهایم را می گرفتی حس کردم انگار همه دنیا مال من شده ومن چقدر خوشبختم که تو را دارم بهترین لحظه هایی که آدم انتظار داره کنار بهترین و عزیزترین خودش باشه من چه راحت به آرزویم رسیدم تو کیستی که منو اینطوری وابسته ات کردی تویی که من با دیدنت غرورم راشکستم تویی که مرد رویایی و عاشق منی کسی که در دنیا هیچ کس شبیه او نیست کسی که در مهر بانی با وفایی خوش اخلاقی نظیر و همانندی ندارد.

 

روزی که من و تو با کمال آرامش و راحتی همدیگر و ملا قات کردیم وقتی با تو بودم بی خیال خانواده بودم اصلا" انگاری که هیچ کس برایم مهم نیست مهم اینه که با تو باشم و در کنار تو به آرامش برسم امروز حدود هفت ساعت با هم بودیم ولی اصلا"متوجه گذر زمان نشدیم خیلی زود تموم شد وقتی تو کنارم بمانی نه از خستگی خبری است نه از بی حوصلگی ولی کاش تا آخرین لحظات عمرت کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی و همیشه من و تو زندگی عاشقانه ای داشته باشیم امروز تو از خودت گفتی من هم از خودم و زندگی ام که تو مرا اینگونه اسیر کردی تو مرا عاشقت کردی اصلا"خیال هم نمی کردم که چنین روزی در انتظارمان باشد ومن در کنار همسفر مطمئنم باشم من از روزهایی برایت حرف می زدم که تو کنارم باشی از لحظه هایی که آرزو می کردیم کاش من و تو با هم زندگی مشترکمان را شروع می کردیم کاش تا ابد من و تو مال هم می بودیم از روزهای اول آشناییمان با هم صحبت کردیم

 

امروز تو برام بهترین هدیه را گرفته بودی کتاب کتابی که با خوندن اون انسان به خودش می رسه به روحش من هم چون تو این هدیه را برام گرفتی با جان و دل قبول کردم و تا زنده ام مثل جانم از آن مواظبت میکنم

 

من برایت شعر می خواندم و تو هم با تمام احساست گوش می کردی و با خودت فکر می کردی وقتی شعرهای استاد فریدون را می خواندیم انگاری که منظور و هدف شاعر من و توئیم انگاری شاعر من و تو رو فقط مخاطب خودش قرار داده هر چی از این لحظه های با هم بودنمان برایت بگم که چه اندازه خوش گذشت هنوزم کمه. چون این آرامش و لذت و خوشی هایی که تو تقدیمم کردی بی نهایت بوده و اگه صد هزار بار کتاب و رمان هم چاپ شوند هنوز کمه من نمی دونم چطوری از چشمهای قشنگت تشکر کنم که این همه مرا تو حریمشون جا داده اند یعنی خدا هم درد دل ما را می داند و از ما بهتر به ما می رسه بیا به همدیگه قول بدیم که از این به بعد بیشتر با هم باشیم خیلی دوستت دارم بی تو تنهام

 

راستی ف به نظرت راحته که آدم ساده به یک نفر اعتماد کنه و قلبش رو بده دستش؟ تو قلبش جا بده محرم خودش کنه اصلا" اینطوری نیست تو با همه فرق داری از اینکه وجودم مال توست اصلا"احساس پشیمانی نمی کنم و اتفاقا"خیلی هم خوشحالم وقتی که من و تو با هم هستیم خوشبختیم چون بعضی ها آرزوی چنین روزهایی را دارند بعدش قرار شد با هم و در کنار هم بریم دریا غروب را تماشا کنیم من و تو با هم رفتیم خیلی شلوغ بود ولی هیچ کس به ما کاری نداشت نمی دونم این لحظات را چه طوری برات وصف کنم که باور کنی . من و تو با تمام احساسمان منتظر غروب خورشید بودیم که با هم اونو ببینیم با هم حسش کنیم و بگیم که ما هم یه جورایی مثل این غروب دلتنگیم ما هم بی قراریم ما هم دلمان برای هم تنگ می شه بعدش تو برام چند تا عکس یادگاری از غروب گرفتی خیلی خوشحال شدم که تو برام عکس غروب را گرفتی خیلی به من خوش گذشت تا اینکه من گفتم دیگه باید منو برسونی چون داره دیر می شه اصلا" نمی دونم چه طوری تموم شد وقتی که با هم بودیم.

به امید دیداری دو باره عزیزم دوستت دارم .

 

نوشته شده توسط فیض و ... در 12:48 |  

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

همسفر تنهایی

شنبه ۱۰/۱/۸۷

 

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی احساس تنهایی می کردم وبا خودم فکر کردم الان تو کجایی چکار می کنی دلم می خواست زودتر برایت زنگ بزنم تا از حالت بپرسم ولی هر چی من زنگ می زدم نه آنتن میداد نه تو با من اصلا"راحت حرف زدی فقط می گفتی کنارم شلوغه بعدا"برایت زنگ می زنم من هم فکر می کردم تو از من خسته شدی شاید برایت مزاحمتی ایجاد کردم با خودم گفتم دیگه زنگ نمی زنم تا اینکه اصلا"خیلی بی قرار بودم تا برات زنگ زدم بهت گفتم تو بی خیالی اصلا"درکم نمی کنی اصلا"نمی دونی لحظه های تنهایی ام چطوری می گذرند تو راحت و آسوده به من اصلا"فکر نمی کنی هر چی از دهنم در اومد بهت گفتم چون خیلی ناراحت بودم می خواستم بدونی که تو پیشم نیستی زندگی برام چه جوری میگذره خیال نکن تو پیشم نیستی من راحت و آسوده بدون هیچ فکر و غمم ولی می خوام بدونی من بدون تو نمی تونم یک لحظه طاقت بیاورم. از دستت خیلی ناراحت بودم از اینکه به من توجه ی نمی کنی فکر می کردم با خودت تمرین میکنی که یه جورایی منو فراموش کنی اصلا خیلی سخته نمی خوام به این مسئله فکر بکنم تا اینکه بهت دوباره زنگ زدم می خواستم پیشم باشی خیلی بغض کردم نتونستم باهات راحت حرف بزنم تو هر چی از من می پرسیدی من انکار می کردم گفتم هیچی نشده ولی تو خیلی خوب متوجه شدی که من از یه چیزی دلخورم گوشی را قطع کردم نمی خواستم تو صدای گریه هامو بشنوی تا با خودت فکر کنی که شاید این گریه ها الکی ومفته شاید این گریه ها دروغ باشه ولی باور کن که این گریه ها ی تنهایی و بی کسی های من بودند خیلی گریه کردم در تنهایی ام طوری که صورتم پر اشک شده بود قرمز قرمز شدم تا اینکه تو دوباره زنگ زدی من جواب ندادم .. تا اینکه یک کم آروم شدم باهات حرف زدم همون روزش برایم میهمان آمده بود .

 

تا اینکه گفتند ساعت پنج بیا دنبا لمان تا با هم به خانه شما برویم من هم که دلم می خواست تو را ببینم تا اینکه برات زنگ زدم گفتم به این آدرس بیا ... تو هم قبول کردی و مرا خوشحال کردی همون موقع خیلی احساس نیاز می کردم که من تو را زودتر بغلم کنم که حداقل بدونی چقدر برات دلتنگم چقدر تو به من آرامش می دهی کاش می فهمیدی که من چه اندازه بهت محتاجم ....

وقتی تو پیشم بودی انگاری همه دردها و غمهایم را فراموش کردم ...

از وقتی تو رفتی ابرها بهترین بهانه شان را برای گریستن به دست آوردند از وقتی تو رفتی تک تک گلهای باغچه پژمردند از وقتی تو رفتی حرفهای دلم را به دست خورشید و ماه و نسیم دادم تا شاید به گوش تو برسد.

در یک شب تنهایی و به یاد ماندنی من تو را برای خودم می خوام.

نوشته شده توسط فیض و ... در1

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

لحظه های به یاد ماندنی

سلام خوب من
 

می خوام برایت ولی دستهایم قدرت نوشتن را ندارند چون هر چی در موردت بگویم یا بنویسم باز هم آن طوری که دلم می خواد نمیشه اصلا نمی تونم آن طوری که هستی و شایسته ای برایت بنویسم فقط همه اینها یه بهانه ی کوچکی است که همیشه به یادت باشم روز چهارشنبه هفتم فروردین ماه روز عشق من بود و یکی از بهترین روزهای زندگی ام اصلا از ذهنم پاک نمیشند چون بعد از ده روز خیلی مشتاق دیدار تو بودم می خواستم خیلی زود بدون هیچ بهانه ای همدیگرو ببینم تااینکه من بهت زنگ زدم گفتم بیا به این آدرس خیلی منتظرت بودم تا بیایی خیلی بیقرار بودم تا اینکه چشم هایم با دیدن چهره ی زیبای تو نورانی شدند انگاری که دنیا رو به من دادند انگاری که جسم و جانم را روحی تازه بخشیده باشی خوشحال بودم وقتی که توی ماشین با دستهای گرم و نگاههای پر محبتت مرا میهمان قلب پاک و بی ریایت کردی خوشبخت بودم از اینکه حداقل برایت کسی هستم که وقت با ارزشت را برایم گذاشتی وقتی دستهایم را می گرفتی احساس می کردم که این گرمای محبت تو همیشگی ست و کاش زودتر از اینها من تو را می شناختم تا بهتر همدیگر را درک می کردیم وقتی پیشم بودی خیالم از همه چیز راحت و آسوده بود اصلا هیچ اضطراب و استرسی نداشتم چون می دونستم تو مورد اعتماد منی وهیچ کاری را بر خلاف میل من عمل نمیکنی تو بهترین و امن ترین تکیه گاه منی تو فرد با منطق و مثبت اندیشی هستی و هدفت از آشنایی با من چیزی بالاتر و بهتر از اون چیزییه که بقیه دنبالشن قرار بود به جای همیشگی بریم تا اینکه با هم رفتیم بعد از ده روز دلم می خواست زودتر تورا بغلم کنم ولی فکر می کردم تو پیش خودت چی فکر می کنی ... من و تو خیلی خوشبخت بودیم دلم می خواست تا صبح در کنارت می خوابیدم احساس راحتی می کردم که تو پیشمی و تنهام نمی ذاری با هم ترانه ی مورد علاقه مان را گوش کردیم اگه هزار بار هم این ترانه را گوش کنیم هنوز برایمان کمه راستی چرا هر چی از لحظه های با هم بودنمان از خوشیهایی که تو به من می دی از آرامش و لذت های مان بگیم هنوز کمه نمی دونم چی چیزی در وجودت پنهان هست که مرا اینگونه به تو وابسته کرده خواب را از چشمانم گرفته در تنهایی ام به یادتم تو کیستی؟که مرا از خودم گرفتی هر چقدر از مهربانی هاییت بگویم باز هم کمه چقدر به من خوش گذشت وقتی تو پیشم بودی برایم شعر می خواندی برایم از خودت می گفتی از زندگی ات ومن خوشحال بودم که تو مرا همدم و همراز و محرم اسرارت می دونستی و مهم تر از همه اینکه یک لحظه مرا تنها نمی ذاشتی چقدر من به تو وابسته شدم که یک لحظه تو را نبینم دیوانه میشم کاش همیشه پیشم می بودی تا بهترین لحظه های ناب عاشقی را من به تو هدیه می دادم و آن موقع خوشبخت ترین من و تو می بودیم و بدون هیچ فکر و غمی من کنارت می ماندم تا آخرین نفس تا آخرین ثانیه ها نمی خواستم بهت بد بگذره می خواستم همیشه شاد و سر حال باشی و من در کنارت خوشبخترین می بودم شب را با عشق و محبت به سر می کردیم کاش تو مال من می بودی ...

 

کاش برای یک ثانیه برای یک لحظه حتی برای یک شب تورا برای خودم می خوام می خوام یک شب بیایی به حریم عشق من می خوام در تنهایی ام در بی کسی هام می خوام یک شب تا صبح در کنارم بمانی تنهام نذاری برایم شعرهای عاشقانه بخوانی برایم از زندگی کردن بگویی از خودمون بگویی از وصال من و تو از خوشبختی خودمان از دلتنگی هایمان بگویی از بی قرارییهایت برام بگی .

بهترین امید من زندگی من دیدار توست برایم خیلی عزیزی خیلی دوستت دارم راستی چقدر زود تموم شدن وقتی با هم بودیم .

خدای خودم را خیلی شاکرم که تو را به من داد و من مدیون خدای خودمم و دیگه از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسم فقط الان تو برام مهمی .

 

ای مهربانترین و آرامش بخشترین به حر فهایم گوش کن کاش می بودی و مرا در آغوش می گرفتی من به دستان گرم تو محتاجم بدون تو زندگی خیلی سخت و سرده .

نوشته شده توسط فیض و ... در 13:12

شنبه دهم فروردین 1387

روز و شب رویایی

امروز شنبه 10 فروردین 87

دیروز تعطیل بود و به شهرت نیامدم تا این که امروز آمدم توی مسیر بود که زنگ زدین گفتم تا یک ساعت دیگر می رسم هنوز دقایقی نگذشته بود دوباره زنگ زدین دانستم برایم بیقراری گفتم دارم میایم .

وقتی رسیدم زنگ زدین طوری حرف میزدین انگار از دستم ناراحت بودین از حرفات می شد این را بفهمم ولی کاش به من حق می دادید چون دیروز که زنگ زدین من جایی بودم که نتونستم حرف بزنم گفتم بعد زنگ بزن ولی دیگر زنگ نزدین !!

می خواستم با تو حرف بزنم ولی تو اجازه ندادین تلفن را قطع کردین شاید از دستم ناراحت بودین باز زنگ زدم گوشی قطع کردین دیگر مزاحمت نشدم تا اینکه ساعتهای 12 برام زنگ زدین این بار از صدایت می فهمیدم کمتر ناراحتی مقداری با هم حرف زدیم .

بعد از ظهر شد دیگر از تو خبری نبود می خواستم بر گردم که برام پیام دادید و گفتید بیا خیابان ... من تعجب کرده بودم چون نگفته بودی که به دیدارم می ایین ؟ امدم سوار ماشین شدی گفتی می خواهم جایی بروم ولی تا آن موقع وقت دارم با تو باشم گفتم باشد با هم امروز جای متفاوتی رفتیم حدود یک ساعتی باهم بودیم ولی این بار وقت خیلی سریع تر از گذشته تمام شد .

با هم حرف زدیم تو از دلتنگیهایت می گفتی من هم از حرفهای دلم برایت می گفتم با هم قرار گذاشتیم روزی کنار هم در ساحل دریا غروب را تماشا کنیم .

 پیامهای تلفنت را نگاه کردیم اگر چه اول راض نبودی ولی زیاد اصرار کردم بیشترین پیامهایی که داشتید من برایت فرستاده بودم .

چون مهمان داشتید برایت زنگ زدند و قرار شد با هم برویم و تو را پیش دوسات پیاده کنم .

برای آخرین بار بوسیدمت و بغلت کردم .

با هم سوار شدیم ترانه هایی زیبایی از معین داشت پخش می شد به تو گفتم به دقت گوش کن .

به مقصد رساندمت و من هم رفتم .

یک ساعت بعد دوباره زنگ زدین و من در مسیر بودم .

امشب دوبار زنگ زدین این بار بیشتر صحبت کردیم تو بیرون خونه بودی در مورد آسمان صحبت کردین در مورد ستاره هایش و این که امشب آسمان بدون ماه است و من گفتم ماه که همون جاست یعنی ماهم تویی جانم .

از روزهای خوش گذشته می گفتیم از روزگار از آینده چقدر لحظات شیرینی بود و قتی با تو حرف می زدم گذر زمان را هم احساس نکردم .

برایت شعر خواندم این شعر را :

 

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم
همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم
جاری تو چشمهای منتظر من

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم

ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

 

ساعت دیگر نزدیک یک نصف شب بود که من وتو هنوز بیدار بودیم .

ما دیگر به قدری دلداده هم هستیم که ثانیه ها را هم بدون هم نمی توانیم تحمل کنیم این عشقی را که من وتو اغاز کرده ایم نمی دانم آینده اش کجاست وبه کجا ختم می شود اگر چه ترس دارد و هراس ولی همه را با جان می پذیرم وتنها برایم تو مهمی دیگر هیچ.

به تو گفتم هنوز هم من بعد از گذشت یک ماه و پنج روز شوکه ام نمی دانم چه طور شد که این گونه شد که من وتو این جوری باشیم ازت پرسیدم تو آیا احساس پشیمانی نمی کنی گفتید نه . همین برایم مهمه که من وتو از بودن در کنار هم رضایت داریم و لذت می بریم .

امشب حرفهای زیادی گفتیم که همیشه در خاطره ام می ماند .

به امید دیداری دیگر با هم خدا حافظی کردیم .

نوشته شده توسط فیض و ... در 23:37 

پنجشنبه هشتم فروردین 1387

گیسوان سیاهت

شب رویاهایت با من در جدال است ، شب هم مثل

گیسوانت سیاه است ، نمی خواهم نسیم خنک باد

پاییزی را ، نمی خواهم باران وابرهای نیلگونش را،

نمی خواهم گلهای رنگارنگ باغ را ، دلم تنها برای تو تنگ شده است .

 

بیا تا نگاهت کنم ، برایت شعر بخوانم ، تو را به آغوش

گیرم ، با تو قصه غمهایم را بیان کنم ، با دوریت دلم

سنگ شده است ، تنهایم ، فقط نام تو بر زبانم .

 

غم ودردم بیشتر از آن است که تو فکر می کنی ، با

غمت بسر می کنم تا سحر شود وتنها امید توست که

غمها را تحمل می کنم .

 

 

این غم دوری تو لحظه ای نمی گذارد آرام باشم ،

عشقت آتش به جانم می زند وخاکسترم می کند ، بیا

مرا از این همه غم ورنج نجات بده .


******

 

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

 

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 

تو از دشتهای دور وجاده های پر غبار

 

برای هم صدایی هم زبونی اومدی

 

تو از راه می رسی پر از گرد وغبار

 

تمومه انتظار میاد همرات بهار

 

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

 

چه خوبه پاک کنم غبار و از تنت

 

غریبه آشنا دوستت دارم بیا

 

منوهمرات ببر به شهر قصه ها

نوشته شده توسط فیض و ... در 12:29

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

من و تو

 

چهارشنبه 7 فروردین 87

بعد از ده روز بی قراری امروز قرار بود به دیدارم بیایید ساعت نه و نیم زنگ زدید و امدم دنبالت ساعت ده به محل دیدار قبلی رفتیم این بار لباس سیاه پوشیده بودید با این لباس زیبا تر از همیشه شده بودید و بیشتر از قبل عاشقت شده بودم وقتی بوسیدمت احساس سعادت می کردم و خودم را در بغلت رها کردم چقدر بغلت گرم بود احساسی رویایی داشتم هر کاری بکنم نمی توانم آن احساس را توصیف بکنم.

 

امروز قرار بود بیشتر از قبل وقتت را به من بدهید . در کنارت خوشحال بودم وقتی خنده را روی لبانت می دیدم بیشتر لذت می بردم . از هر چیزی می گفتیم از خودت وزندگیت برایم گفتید در مورد اینده برایم صحبت کردید البته منهم صحبت می کردم اما تو بیشتر برایم حرف می زدید و من به دقت حرفهایت را گوش می کردم .

 

گفتید کاش زود تر از اینها همدیگر را می دیدیم و بیشتر استفاده می کردیم ولی دیگر افسوس فایده ای نداشت .

 

از زمان تحصیلت برایم گفتید از همکلاسیهایت همکارهایت من به دقت گوش می کردم .

 

گاهی می نشستیم و گاهی می خوابیدیم . وقت هم مثل همیشه سر ناسازگاری داشت و به سرعت می گذشت . کاش در آن لحظه که با هم بودیم وقت می ایستاد و منو تو همیشه در کنار هم بودیم .

 

وقتی گفتم من تنها پریشانیم این است که شاید روزی که زندگی جدیدت را شروع کردید ودر خوشیهای زندگی سرگرم شدید مرا فراموش می کنید یا کمتر به یاد می آورید ؟ گفتید نه من فراموشت نمی کنم تا جایی که می توانم در کنارت می مانم . من هم گفتم تنها همین خواهش را دارم که فراموشم مکن .

 

من گفتم تو انسانی منطقی هستی و همیشه هم موفق هستید .

 

گفتید صورتت را به طرف دیگر بگیر سپس از پشت سر بغلم کردید و هدیه ای ارزنده به من تقدیم کردید خیلی خوشحال بودم داشتم بال در می آوردم تاپرواز کنم نمی توانم اندازه شادیم را توصیف کنم . یک جلد کتاب و یک خودنویس به مناسبت سال جدید به من هدیه دادید که برایم خیلی عزیز هستند و همیشه آنها را حفظ می کنم . من هم می خواستم برایت هدیه ای بگیرم ولی چون امروز وقت نداشتم انشالله برایدیدار بعدی حتماً می گیرم .

 

 

 

وقتی دلیلهایت را برای بودن در کنارم می شنیدم خیلی خوشحال بودم می دانستم تو  برای رسیدن به من سختیهای زیادی را متحمل شده اید و از چیزهای زیادی گذشته اید و من باید همیشه برای تو باشم و همه هستیم را فدای تو عزیزم بکنم .

 

مهربانم تو تنها گلی هستی که د رقلبم خانه دارد و این قلب من سرای همیشگی توست تا جایی که تو بخواهید من با تو می مانم .

 

امروز یکی دیگر از روزهای خاطره انگیز زندگیم بود که تو به من هدیه کردید و من همه خوشبختیم را مدیون تو گلم هستم وتو بهار زود رسی که زمستان دلم را به بوستان کردید تو در زمستان گرما به من هدیه دادید من دیگر باور نمی کنم که زمستان فصل سرماست چون در اوج سرما هم هستند کسانی که قلبشان برای همدیگر می تپد و به هم گرما می دهند .

 

زمانی که با هم بودیم ترانه معروف دوستت دارم را گوش می کردیم این ترانه را چندین و چندین بار گوش کرده ایم ولی هنوز برایم تازگی دارد احساس می کنم این ترانه را من برای تو جانم ساخته ام و می خوانم .

 

وقتی با آن صدا زیبا و محزونت نام مرا صدا می زدید چقدر خوشحال بودم کاش همیشه در کنارم بودی و نام مرا صدا می زدید . جذبه ای که در صدایت وجود داردهمیشه مرا تکان می دهد .

 

دوباره از روز آشنایی گفتیم از روز وصل از کتابخانه از اتفاقاتی که دست به دست داد تا من تو به هم برسیم مثل این که همین دیروز بود یک ماه گذشت مثل باد ومن تو افسوس روزهای گذشته را می خوریم .

 

همیشه من تو به هم می گفتیم خدا ما را برای هم فرستاده و غیر از این چیز دیگری نیست .

 

در بیرون و در دنیای اطراف ما هیچ کس به فکر ما نیست همه به فکر خودشان هستند هیچ کس ما را درک نمی کند و نمی داند ما به هم محتاجیم مثل ماهی به دریا مثل زمین به اسمان مثل قلب به خون مثل  ....

 

من وتو عاشقیم به هم عشق می ورزیم به همدیگر مهر و محبت می دهیم  همدیگر را دوست داریم منو تو با هم صادقیم من وتو ساده ایم من تو مثل دریا صاف وزلالیم .

 

امروز بیشتر از پنج ساعت ونیم در کنار هم بودیم باز هم وقت گذشت باز هم مثل همیشه دیر شد با ز هم حرفهای نگفته زیادی ماند و باز هم از دیدن همدیگر سیر نشدیم و به امید دیداری دیگر تو را برای آخرین بار بوسیدم و از ت خداحافظی کردم و تو را به مقصد رساندم .

بی تو فردایی ندارم .

همیشه با من باش خوبم.
نوشته شده توسط فیض و ... در 23:29 

سه شنبه ششم فروردین 1387

بهترین همسفر

سلام مهربانم

امیدوارم حالت خوب باشد و همیشه سالم باشی.

امروز سه شنبه ۶/۱/۸۷ یک ماه از آشنایی مان میگذرد وهنوزآنطوریکه دلمان میخواهد اصلا"

پیش هم نبودیم راستی روزها چه زود تموم میشند.

امروز تلفنی با هم حرف زدیم امروز تنها روزی بوده که به نظرم راحت با توحرف زدم آن طوری که دلم می خواست

بدون هیچ دروغی با تمام احساسم

با کسی امروزمن صحبت کردم که دوست دارم محرم رازم باشه تا آخرین لحظه های عمرم

امروز قرارشد برای فردا قرار بذاریم که همدیگرو ببینیم

خیلی خوشحالم که دوباره حداقل برای چند لحظه هم شده همدیگرو می بینیم

توی این دنیا من خوشبخت ترینم میدونی چرا؟

چون یه کسی رو دارم که حاضرم به خاطرش جونمو فداش کنم

بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم

تو قمار زندگیمون اگه تو نباشی من می بازم

اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام

بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردا

دوستت دارم ...

 

امروز صبح وقتی بهم زنگ زدی کنار ساحل دریا بودی من بهت میگفتم خوش به حالت جای من خالی

تو هم با احساس پاک و نجیبت میگفتی کاش تو پیشم بودی تا می دونستی چقدر دلم تورو می خواهد

امروز صبح بغض گلویم را گرفته بود نمیدونستم اصلا" چکار کنم با غم دوری تو بالاخره هر چی تو دلم بود بدون هیچ رو دربایستی به تو گفتم حرف دلمو چون تو یه جورایی به خودم شبیهی

به امید فردایی که تو پیشم باشی ومن در کنار تو به آن چیزی که سالیان سال دنبالش می گشتم برسم اگه تو بخواهی آینده ای پر از عشق و محبت در انتظارمان است .

دوستت دارم .

 

نوشته شده توسط فیض و ... در 15:15 |  

دوشنبه پنجم فروردین 1387

اولین ماه

امروز تازه از مسافرت برگشته ام قبل از همه سال جدید را به تو محبوبم تبریک می گویم آرزو می کنم سال خوبی داشته باشید  و امروز روز مهمی در زندگیم می باشد  یک ماه پیش در چنین روزی من وتو آشنا شدیم و باید هر ماه این چنین روزی را گرامی بداریم . نمی دانم تو این روز را به یاد دارید یا فراموش کرده اید چرا که در مورد امروز هیچی به من نگفته اید ولی من این روز گرامی را به شما مهربانترینم تبریک عرض می نمایم و امیدوارم این ماهها به سال تبدیل شوند و همچنان این عشق منو تو بیشتر و بیشتر شود و به همدیگر مهر بورزیم .

مسافرت خوبی داشتم جز دوری تو هیچ غمی برایم نبود اگر هم تو نبودی شاید چند روزی دیگر هم می ماندم ولی دوری تو چنان متأثرم کرد که نتوانستم بیشتر تحمل کنم اگر چه با تو در ارتباط بودم ولی فاصله میان من وتو رنجم می داد .

در این سفر اولین بار بود که بدون قلب بودم قلبم را پیش تو جا گذاشته بودم هر جا و هر مکانی می رفتم جای خالی تو را حس می کردم و هیچ چیز هم نمی توانست  جای خالی تو را پر کند خیلی سخت است جدایی از دوست جدایی از عشق اگر این جدایی هم زود گذر باشد باز هم سخت می سوزاند . گفته بودم زود بر می گردم و برگشتم حالا می خواهم به دیدارت بیایم نمی دانم کی و چه وقت دیدارت نصیبم می شود خیلی احساس تنهایی می کنم و از این که چندین روز است تورا ندیده ام پریشانم تنها چیزی که این روزها آرزویش را دارم دیدار دوباره توست  می خواهم دوباره در آغوشت بگیرم می خواهم دوباره ببوسمت می خواهم دوباره سر روی زانوهایت بزارم و بگویم دوستت دارم دوستت دارم تا زمانی که نفس در سینه دارم می خواهم بگویم می پرستمت می خواهم بگویم با تمام وجود عاشقتم .

عزیزم زندگی زیباست و این یک ماه برایم چه سریع گذشت همه را مدیون تو هستم تو زندگیم را زیبا تر کرده اید تو امید به زندگی می دهید تو هستید که برای شب و روز شدن ودیدنت در انتظارم خیلی احساس خوشبختی می کنم تو فرشته ای بودی که وارد زندگیم شدید و تنها آرزویم دیگراین است که ساده از پیشم نروید .

نوشته های قشنگت را در وبلاگ دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم و لذت بردم  خواهش میکنم همیشه وقت کردید برایم بنویس از دلتنگیهایت بنویس از حرفهای نگفته ات بنویس و هر آنچه که تابحال نتوانسته اید به من بگویید بنویس و من همیشه در انتظار نوشته های زیبایت هستم .

 می خواهم بدانید و باور کنید که من علاقه ام به تو همیشگی است و هیچ چیز نمی تواند این محبتم رابه تو کم کند و اگر روزی دیدی فراموشت کرده ام بدان دیگر وجود ندارم و نفسم بند امده است و تا جان دارم تو را دوست می دارم تو همه دنیایم هستید حالا که پس از سالها انتظار یافتمت دیگر به سادگی نمی خواهم تو را از دست بدهم .

 تو هم باید بگویید در این ماه با من چونه بوده اید آیا انتظارهایت را بر آورده کرده ام آیا همان جور که تو فکر کرده اید برایت بوده ام تو خوبم باید به من بگویید که برایت چگونه بوده ام این خیلی برایم مهم است چون تنها هدفم رضایت توست می خواهم برای تو باشم و آن جور که تو می خواهید .

نوشته هایی برایت در سفر نوشته ام که در روزهای بعد این جا می گذارم .

به امید دیداری دیگر و رسیدن دوباره به تو .

*****

این شعر استاد فریدون مشیری را به تو مهربانم تقدیم می کنم .

 

  

 

بهترین بهترین من **

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی وکبود !

با بنفشه ها نشسته ام ،

سالهای سال ،

صبح های زود .

¤

در کنار چشمه سحر

سرنهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان ،

بهترین ترانه،

بهترین سرود !

¤

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم ،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو ـ که رسته در کنار هم ـ

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود .

با همان سکوت شرمگین ،

با همان ترانه ها و عطرها ،

بهترین هرچه بود وهست ،

بهترین هرچه هست و بود !

¤

در بنفشه زار چشم تو

من زبهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

¤

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحضه های هستی من از تو پر شده است

آه !

در تمام روز ،

در تمام شب ،

در تمام هفته ،

در تمام ماه ،

در فضای خانه ، کوچه ،راه ،

در هوا ، زمین ، درخت ،سبزه ،آب ،

در خطوط در هم کتاب ،

در دیار نیلگون خواب !

¤

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن !

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام .

¤

ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو

من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام .

¤

در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود ،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند‌‌‌ ،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها !

¤

خوب خوب نازنین من !

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب ،

بهتر از تمام شعرهای ناب !

نام تو ،اگر چه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود :

(( بهترین بهترین من )) خطاب می کنم ،

بهترین بهترین من !

**فریدون مشیری **

 

 

 

 

نوشته شده توسط فیض و ...

می پرستمت

سلام بهترین ترانه زندگی ام

 

دلم برایت خیلی تنگ شده شاید باور نکنی ولی می خوام اینو بدونی که چقدر دلتنگم

دلم خیلی تو را می خواهد تو که اینجا نباشی همه شهر سوت و کور ه هر کسی به فکر خودشه من مانده ام تنهای تنها با غم تو

روزها و شب ها اصلا"تموم نمیشند لحظه ها رو میشمارم که تو بیایی هرچی زنگ زدم خاموش بود

منم دیگه مثل قبل ناراحت نشدم

نمی دونم بهت چطوری بگم که چه حال و روزی دارم ولی از یک چیز ی خوشحالم که توی این دنیای به این بزرگی یه کسی هست که او هم انتظار مرا می کشد واوهم با این درد مبتلاست وخود او مرا از خودم بیشتر دوست دارد وقتی تو در کنارم نیستی زندگی کردن و اصلا" دوست ندارم الان تنهام به یاد حرفها و خاطرات گذشتمون فکر می کنم.

مطمئنم که تو هم حسی شبیه حس من داری می دونم چقدر دلتنگی.

نمی خوام بگم چقدر دوستت دارم چون می خوام خودت اینو از چشمام بخونی

زندگی مجذور آینه است

زندگی یعنی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

دیشب تو کنارم نبودی آسمون هم زیبایی و قشنگی اش رو از دست داده بود دیگه ستاره هام با من قهرند انگاری همه چیز بابودن تو در کنارم معنی داره

اگه دستامون از هم دوره

نذاریم قلبهامون از هم دور بمونه

دوستت دارم

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی ست

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته خاک

روی شن ها هم نفس های سم اسبان سواران ظریفی

است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

خالی ام !خالی از آواز خالیاز جرات پرواز

ای غزل ترین ترانه من از ازل بیاغاز

ترانه ی سکوتم تنها تو میشنوی عزیز

عطر زلال تنت رو تن لحظه هام بریز

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

به تو گفته بودم دوستت دارم ولی تو می گی فقط من ...

 

نوشته شده توسط فیض و ... در 17:26

یکشنبه چهارم فروردین 1387

بی تو

 
شاید خودت فکر کنی من دلم تنگ نمیشه ولی می خواهم بدونی بی تو هیچم.


نوشته شده توسط فیض و ... در 10:23 
 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

گفته بودی ...

سلام گفته بودی زود می آیم ولی خیلی دیر کردی .


نوشته شده توسط فیض و ... در 10:21 |  لینک ثابت 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

بهترین بهانه

سلام بهترین بهانه زندگیم امروز خیلی برات دلتنگم هرچی من نوشتم حذف شدن حالا چکار کنم

 

تو پیشم نیستی خیلی تنهام نمی دونم چکار کنم موندم با این تنهایی ام .

منتظرت می مانم تا برگردی 

امروزخیلی سعی کردم که برایت چیزی

یادداشت بکنم بالاخره توانستم برای

مهربانترینم بنویسم.

خیلی سخته که من منتظر بمونم و انتظار

دوریت را بکشم.

انتظاری که اصلا"فکرش را هم نمی کردی

. تو فقط می گی که من دلتنگ نمی شم .

یادت می آد گفتی من بیشتر از تو دل تنگ میشم .

من هم به شوخی از دستت ناراحت شدم.

بعد با آغوش گرمت که انگار همه دنیا ر به

من داده باشند مرا بغلم کردی.

راستی چقدر خوش گذشت مگر نه؟

بعضی وقتها از شدت بغض و ناراحتی دلم می گیره .

دعا می کنم که ای خدای بزرگ چرا هر دوتای

ما را به این درد مبتلا کردی؟

امروز هم به سلامتی خودت رفتی من

خیلی تنهام

ولی فکر و ذهن من از یادخاطرات شیرین

گذشته خوش است.

از روزهای باهم بودنمان

در کنارهم به آرامش رسیدنمان

چقدر من خوشبختم که قلبم دیگر مال من نیست.

مال کسی است که حاضرم تا آخر عمر بعد از خدا او

را بپرستم وتا آخر عمر او را بستایم.

راستی اموز چقدر به من سفارش کردی که مواظب خودم باشم .

ناراحت نباشم

ولی اگر تو جای من می بودی واقعا"می تونستی

نگران نباشی ؟

دلتنگ نباشی؟

چقدر سخته که دوری تورا تحمل بکنم ولی اینو

مطمئن باش که قلبم به یاد تو زنده است.

شاید فکر کنی که دلم برات تنگ نمی شه

ولی اگر خودت تونستی بعد من می تونم.

دوستت دارم تا آخرین نفس

میخوام فریاد بزنم تا تودرکم کنی که چقدر دلتنگم

بی صبرم

این روزا عادت همه

رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا

پای کسی نشستنه 

این روزا مشق بچه ها

یه صفحه آشفتگیه

گردای رو آینه ها

فقط غم زندگیه

مریم

ان شاالله

به سلامتی از مسافرت می آیی وبا هم در کنار قلبهای عاشقمان می مانیم.

راستی ف چرا نذاشتی که من در کنارت گریه ها و دلتنگی هامو

بهت می گفتم

کاش از صبح تا شب برات گریه می کردم .تا متوجه می شدی که چقدر بی تو تنهام.

ولی حیف و صد حیف که متوجه نمیشی

مواظب خودت باش

به امید دیداری دوباره .

__________________


 

نوشته شده توسط فیض و ... در 9:59

پنجشنبه یکم فروردین 1387

دوستت خواهم داشت .

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

 

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

 

حتی وقتی که دیگر من نباشم

 

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

 

 شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

 

عاشقانت تو را ترک می کنند

 

اما شعر عاشقانه

 

همیشه با تو خواهد بود

 

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم !

 

شعری از اعماق جان،

 

که مرا به یاد تو آورد...

 

شعری که همیشه با تو بماند .

 

****

 

چگونه دوستت دارم ؟

 

بگذار بشمرم

 

تو را به عمق وعرض وطول دوست دارم

 

با احساسات نامریی

 

به اندازه پایان هستی

 

من تو را مثل هر روز دوست دارم

 

مثل نیاز انسان به آفتاب وشمع

 

تو را آزادانه دوست دارم

 

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

 

تو را خالصانه دوست دارم

 

مثل احساس بعد از دعا

 

تو را با اندوه قدیمی

 

وایمان کودکیم دوست دارم

 

با عشقی که سالها گم کرده ام

 

با نفسم وبا معصومیت از دست رفته ام

 

با اشکها، لبخندها وتمام هستی ام

 

واگر خدا بخواهد

 

بعد از مرگم

 

تو را بیش از اینها دوستت خواهم داشت .


 

 

نوشته شده توسط فیض و ... در 10:30 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

بهترین روز زندگی

 
 

سلام مهربانم . دیروز با هم دیداری نداشتیم و تنها از طریق تلفن با هم صحبت کردیم از آنجا که قرار بود قبل از مسافرت رفتنم یکبار دیگر تو را ببینم دیشب گفتم که فردا می آیم ولی تو گفتی فردانمی توانید بیایید خیلی نگران بودم تا اینکه برایم پیام دادید و گفتید به دیدارم می آیید  با هزار امید وشوق برای دیدارت آمدم ساعت 11 بود که گفتید دوباره با تو تماس می گیرم و ساعت 12 برایم پیام دادید و گفتید به این ادرس بیا من هم سریع آمدم دنبالت .

قرار بود امروز جای متفاوتی با قبل برویم گفتم دوست دارید شما هم موافقت کردید به محل مورد نظر رفتیم وارد شدیم جای خلوت وساکتی بود هنوز ننشسته بودی که بغلت کردم چه بوی خوشی داشتی اولین بار بود که در بغلم بودید آرزوی که داشتم بر آورده شدپس از چند دقیقه نشستیم روبرویت نشستم تا خوب نگاهت کنم تو گفتی بیا کنارم بنشین .

صورتت چقدر گرم بود لبانم احساس گرما می کرد  لحظات زیبایی بود نمی دانستم زمان چگونه می گذرد کاش زمان می ایستاد و منو تو تا ابد کنار هم بودیم ولی اینگونه نبود باید از زمان نهایت استفاده را می کردیم .

برایت فالت را خواندم تو هم فال مراخواندید سرت را روی زانویم گذاشته بودید و موهایت را نوازش می کردم .

یک ساعت در کنار هم بودیم که دوستات زنگ زدند و از تو خواستند که به کنارشان بیایید ولی من گفتم نه نرو پیشم بمان تو هم ماندید .

کنار پنجره ایستاده بودید که از پشت سر بغلت کردم دنیا را به من داده بودند نمی خواستم کسی ازم بگیرد تو را که در کنارم داشتم  چقدر زندگی قشنگ بود .

سرم را روی زانوهایت گذاشتم تو سرت را را به ...

چقدر احساس خوشبختی می کردم کاش این خوشبختی دایمی بود نه زود گذر در میان این خوشیهای زود گذر همیشه نگران روزی بودم که از کنارم بروید نه تو هرگز بی وفا نیستی می دانم تو با تمام وجود دوستم دارید همچنان که من از اعماق قلبم دوستت دارم .

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود که هرگز آنرا فراموش نمی کنم و همه این از لطف بیکران شما به من می باشد تنها امیدوارم لایق این احساس پاک شما باشم .

وداعی دیگر در راه بود باید دوباره ازت جدا می شدم و این بار قرار بود چند روزی مسافرت بروم برای همین جدایی از تو سخت تر بود موقع خدا حافظی گفتم در این چند روزی نیستم فراموشم مکن تو هم قول دادی به یادم باشی ومن هم به یادتو باشم و مواظب خودت هم بادید باشی تا من برگردم و تنهابرایم دعا کن که سلامت برگردم .

دوباره لحظه خدا حافظی بوسیدمت و تا دیداری دیگر تو را به خدا سپردم .

ساعت دو بود که تو را به مقصد رساندم و من همچنان در رویاهایم تو را در بغلم داشتم و می بوسیدم ...

*****

 
 مشاهده IP Address این کاربر





نوشته شده توسط فیض و ... در 19:32 |
 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

تقدیم به تو عزیزم

تقدیم به تو عزیزم

 
یک شاخه گل از طرف یک قلب عاشق تقدیم به تو!

شاخه گلی که با یک دنیا عشق و احساس عاشقانه برای تو چیده ام!

از من بپذیر این هدیه را زیرا به خاطر تو و به عشق تو این شاخه را چیده ام!

این تنها هدیه من نیست ، قشنگترین هدیه در قلب من است !

همین قلبی که تنها برای تو میتپد !

هدیه من به تو این است :: دوستت دارم!

از من بپذیر زیرا از ته قلبم این کلام زیبا را به تو گفته ام!

همین که تو را دارم بهترین هدیه است ، همین که یک دنیا دوستت دارم زیباترین

لحظه عاشقیست !

هر روز ، هر لحظه و هر ثانیه برای من و تو روز عشق است !

امروز روز تو و فردا روز من است ، آری هر روز ما روز عشق است !

میخواهم هر لحظه به تو این روزهای زیبا را تبریک بگویم و به عشق رسیدن روزهای در

کنار هم بودن لحظه شماری کنم !

یک شاخه گل از طرف کسی که یک دنیا دوستت دارد تقدیم به تو...

تو که میدانی خودت از گل نیز برایم زیباتری عزیزم ، گلی که جایش در قلب من است!

من و تو به انتظار روز وصال نشسته ایم تا به همگان ثابت کنیم که عاشق هم هستیم!

دستت را به من بده عزیزم ، بگذار به آغوش گرمت پناه ببرم ، زیرا آغوش تو امنترین و

گرمترین جای دنیاست !
حالا که در آغوشت هستم احساس میکنم خوشبخترینم !

دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی تا من نیز احساس آرامش کنم!

یک هدیه دیگر نیز برای تو دارم ای بهترینم ، لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا آن را

به تو تقدیم کنم!


__________________

نوشته شده توسط فیض و ... در 23:50
 

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

عشق


قلبم راتقدیمت میکنم تا بدانی بی ریاترینم

اشکی برای اندوهت می ریزم تابدانی پر احساس ترینم

شوق وصال حس غریبی است

برایت ترسیم میکنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم

موجی از عشق را برساحل وجودت میفرستم

تا بدانی عاشق ترینم وشعرم را تقدیمت میکنم

تا بدانی که من ساده ترینم :

عشق زیباست اما غم دارد
عشق زیباست اما دل را می سوزاند
عشق زیباست اما نفسهای خسته ، دیگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زیباست اما دیوانگی هم عالمی دارد
عشق تار و پود شکسته قلب را جلا می دهد
عشق قلب بیقراری را طوفانی می کند
عشق تنها امید قلب یک عاشق است
عشق مقامی بس عظیم و والا دارد
عشق معنای تمام زندگی یک عاشق است
عشق دل را بیقرار می کند و چشم را گریان
چشم هایی که برای عشق ، اشک می ریزند ، بسیار مقدس هستند...


نوشته شده توسط فیض و ... در 23:46 |  

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

بهترین ترانه

دیروز تعطیل بود و من هم نیامده بودم ولی با هم تلفنی صحبت کردیم و برای همدیگر پیام فرستادیم . دیشب باز هم برایم تماس گرفتید بیرون اتاق زیر نور مهتاب ایستاده بودم گفتید من هم بیرون و زیر مهتاب ایستاده ام ماه چه زیبا بود ستارگان چشمک می زدند ولی من ماهم قشنگتر از ماه است چشمم به ماه بود ولی گوش حواسم با ماه خودم بود مدت زمانی با هم صحبت کردیم بعد به امید دیدار فردا خدا حافظی کردیم .

امروز صبح به امید دیدارت به دیارت آمدم ساعت یازده ربع زنگ زدین من هم به دنبالت آمدم وقتی کنارم بودید دنیا را داشتم با هم به محل همیشگی رفتیم چقدر زیبا بودید در رویاها هم نمی دیدم که چنین شود ولی تو فرشته ای بودید که به دنیایم آمده ید وقتی می بوسیدمت در دنیایی دیگر پرواز می کردم چقدر تو شیرین بودید از عسل هم شیرینتر چقدر خوشبو بودید از همه عطرها خوشبو تر . زمان به سرعت می گذشت آنطور که دلم می خواست نمی توانستم به تو ابراز محبت کنم دوست داشتم همیشه بغلت کنم ولی امکانش نبود . نوازشت می کردم در آسمانها بودم زمان به سرعت می گذشت . چهره ات چقدر معصوم بود وقتی صدای موزیک که پخش می شد همرا ه آن می گفتید :

 

بهترین ترانه را من از چشمای تو می سازم

تو قمار زندگی اگر نباشی تو من می بازم

اگر باشی در کنارم  با تومن مالک دنیام

بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردام

دوستت دارم دوستت دارم

توی دنیا تو را دارم

دوستت دارم دوستت دارم

توی دنیا تو را دارم

مثل آسمون که تنهاست امیدش چند تا ستاره ست

دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است

اثر انگشت تو یعنی  قصه خوب نوازش

هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش

جاده های مهربانی می گذره از تو نگاهت

روشنه شبهای تارم با خیال روی ماهت

*****

چقدر زیبا بود با هم این ترانه را می خواندیم و زیر لب زمزمه می کردیم من می گفتم من ترانه را برای تو می خوانم تو می گفتی نه برای تو می خوانم لحظات چقدر زود می گذشت مثل همیشه که در کنارت زمان مثل سرعت  می گذشت .

من گفتم چند روزی شاید به مسافرت رفتم و تو باید دوریم را تحمل کنید اگر چه برای خودم هم خیلی سخت است که از تو جدا شوم یا یک روزی با تو صحبت نکنم .

امروز برایم یک اتفاق دیگر هم جالب بود برایت کتابی هدیه گرفته بودم همین که گفتی کتاب است و کتاب شعر است گفتی دیوان فروغ فرخزاد است ؟ برایم جالب چگونه تو بدون آنکه من چیزی گفته باشم تو دانستی ؟ تو واقعاً که نابغه هستی و فکرم را می خوانید !!! پنج کارت هم بمناسبت پنج اسفند داخل کتاب برای گذاشتم .

وقتی سرت را روی زانوهایم گذاشتی احساس می کردم دنیا را به من داده اید کاش می شد همین جوری به خواب می رفتیم بدون ترس از مردم دنیا ولی این امکانش نیست نمی دانم روزی به آرزویم می رسم یا نه ؟

درمورد مرگ عزیزان صحبت کردیم که چقدر سخت  است ؟ در مورد عزیزترین دوستم که چند ماه پیش از دست داده بودم برایت صحبت کردم  غمی که وجودم را شکست و اگر تو نبودی نمی دانم این روزها حالم چی می شد ؟ محبوبم من اطمینان دارم خدا تو را به من داد تا آن غم را فراموش کنم و من همیشه شکر گذار هستم .

برای آخرین بار با تمام وجود بوسیدمت و ...

موقع خداحافظی بود و وداعی دیگر که همیشه سخت ترین لحظه دیدار میباشد .

به من گفتید قبل از رفتنت به مسافرت یک روزی دیگر هم مهمانم میشوید .

وقتی با تو خداحافظی کردم قرار بود برایم زنگ بزنید هر چه انتظار کردم امروز بعد از ظهر زنگ نزدید خیلی نگرانت بودم برایت هرچه پیام میدادم جواب ندادید . تا غروب شد و جوابم را دادید و دلم آرام گرفت .

 

 

 

نوشته شده توسط فیض و ... در 23:14 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

عشق من و تو

سلام . روزی دیگر به دفتر خاطرات دوستی من وتو اضافه گردید  امروز نوزدهمین روز اولین ملاقات ما بود من آرزو می کنم این روزها هفته  ، و هفته ها به ماه و ماه ها به سال تبدیل شود و من و تو همچنان در کنار هم بمانیم و عشق من وتو روز به روز افزون یابد و هرگز از هم جدا نشویم

در این نوزده روز لحظات دلپذیری با تو داشته ام .

هنوز از دیدنت سیر نشده ام هنوز  از خنده هایت سیر نشده ام هنوز نتوانسته ام حرفهای دلم را کاملاً به تو بگویم نمی دانم چرا ؟ احساس می کنم هنوز وقتی برای دیدارت نداشته ام هنوز زمانی برای گفتگو نداشته ام نمی دانم این ارزویم هم روزی بر آورده می شود یا نه ؟

فکر می کنم شما گمشده ی هستی  برایم که سالهاست دنبالت بوده ام ولی چقدر دیر یافتمت ولی باز همین که تو را دارم ارامشم می دهد  شاید قسمت ما همین بوده است .

محبوبم در این روزها که تورا یافته ام همه زندگیم تغییر کرده است فکر می کنم دیگر بیهوده زندگی نمی کنم همیشه امید دیدن تو یا شنیدن صدای تو را دارم .

امروز هم گذشت اگر چه حرفهای خوبی شنیدم همین که زود از کنارم نمی روید هنوز تو را دارم خوشحالم می کند .

اگر چه تو را ندیدم ولی صدایت هم آرامش بخش جانم است .

ای بهترین بهترین من همیشه بامن بمان .

مگذار رنگ غم بهار زندگیم را بگیرد . من هم همیشه آرزو دارم رنگ غم چهره زیبایت را نیازارد .

به امید فردایی که تورا در کنارم داشته باشم .


 


نوشته شده توسط فیض و ... در 23:44

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386

فرشته من

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

نمی دانم چرا امروز از دستم ناراحت شده اید ؟ احساس گناه می کنم شاید از من اشتباهی سر زده است کاش به من می گفتی ولی هیچی نگفتی ؟

 صبح برایم زنگ زدید گفتم من دارم میام وقتی آمدم خودم برات زنگ می زنم وقتی هم آمدم چند بار پیام دادم که زنگ بزنم یا نه ؟ ولی جواب ندادید تا اینکه خودم زنگ زدم آن موقع احساست را گفتی که منتظرم بوده اید . بعد با دوستام رستوران بودید که دوباره زنگ زدین من هم گفتم بعد تماس می گیرم که وقتی زنگ زدم گفتین از دستم ناراحتید ولی علت را نگفتید تا اینکه امشب گفتید که تو اصلا به فکرم نیستید ؟ من می دانم همه این حرفها ناشی از علاقه زیادت به من است من هم آرزو می کنم که لایق این محبتهایت باشم .

عزیزم تنها می توانم بگویم من هیچ وقت و هیچ لحظه ای نیست که به یاد تو نباشم اگر زنگ نزنم یا تو را نبینم باز هم نشانگر این نیست که من فراموشت کنم یا محبتم به تو کم شود به جرأت می گویم تا زمانی که جان در بدن دارم و نفس می کشم تو را فراموش نمی کنم باید باور کنید که من همیشه دوستت دارم و دوستت خواهم داشت تو تنها کسی هستید که در زندگیم اینگونه در قلبم جا کرد ه اید و غیر از مرگم هیچ چیز نمی تواند تو را از من بگیرد  ولی تو هم باید بخواهید که می دانم تو هم تا آخرش با من هستید .

 عزیزم من به تو افتخار می کنم که چنین فرشته ای دارم که همیشه به یاد من است . من هیچ وقت از تو خسته نمی شوم و حرفهایت برایم هیچ وقت تکراری نیست اگر روزها شب و شبها روز شوند باز من از شنیدن صدای نازت خسته نمی شوم باور کن راست می گویم باور کن .

خوب عزیز امروز هم گذشت اگرچه هنوز هم توی فکرم که چرا نمی توانم آنطور که شایسته توست نمی توانم برایت کاری بکنم .

به امبد فرداها دلم را به تو و یاد تو سپرده ام . کاش تو هم حرفهای دلت را اینجا می نوشتی . اگر می خواهید و علاقه دارید من به تو می گویم که چگونه اینجا بنویسد .

در رویاهایی که تو را در اغوشم دارم شبم را صبح می کنم .

امیدوارم بتوانم فردا تو را ببینم .

 


 

نوشته شده توسط فیض و ... در 23:24 | 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

دیداری دیگر

 

سلام محبوبم .

امیدوارم حالت خوب باشد .

امروز به امید دیدنت به شهرت آمدم ساعت 9 زنگ زدید یک ربع به ده به دیدارت امدم وقتی در کنارم بودید دنیا را داشتم و احساس خوشبختی می کردم با هم سوار ماشین بودیم و کنار ساحل دریا رفتیم امروز با این لباس خیلی زیبا بودید می خواستم هرچه سریعتر بغلت کنم  لحظات به سرعت می گذشت در دنیای خودمان بودیم که چند نفر مزاحم ما شدند ، نمی دانم چرا وقتی با تو هستم هرچه را در ذهنم دارم و می خواهم برایت بگویم فراموش می کنم در کنارت لحظات به یاد ماندنی داشتم گاهی فکر می کنم کاش همیشه در کنار هم می بودیم کاش زود تر از اینها تو را می یافتم ولی جز افسوس چیز دیگری به ذهنم نمی رسد  همیشه انطور که فکر می کنیم نمی شود !!

گفتم دلتنگت می شوم تصویری از تو می خواهم داشته باشم با کمال میل به من دادید ! هدیه ای به من دادید که روی آن جمله زیبای دوستت دارم نوشته بود . سعی می کنم این هدیه ایت را همیشه داشته باشم .

حرفهایت را توی ذهنم مرور می کنم ... به تکرارمی گفتید چرا اینگونه شد ؟ من هم باور ندارم آن دیدار 5 اسفند من وتو را اینگونه اسیر کند .

زمان به سرعت گذشت باز وقت رفتن وجدا شدن بود . برای من وتو چقدر سخت بود از هم جدا شویم .

می شود که روزی ...

 نه خیال پردازی نمی کنم باید واقعیت را اگر چه تلخ است قبول کنیم ولی تا زمانی که هستیم باید از دنیا لذت ببریم و قدر همدیگر را بدانیم .

ساعت یک ربع به 12 تو را کنار خونه ات پیاده کردم و ازت جدا شدم به امید دیداری دیگر .

هنوز هم عطر بدنت را احساس می کنم و به مشامم می رسد تا روزها یا سالها چنین احساسی تنهایم نمی گذارد .

نوشته شده توسط فیض و ... در 23:46 |  

دوشنبه بیستم اسفند 1386

به یاد تو

سلام . عزیز دلم نمی دانم این نوشته هایم را روزی می خوانید یانه ؟ ولی من سعی می کنم خاطرات روزانه با تو بودن و حرفهای نگفته را که به تو نگفته ام اینجا بنویسم حالا اگر اینها را خواندید چه بهتر ولی اگر باز هم شما نخواندید من به همین امید و آرزو که روزی اینها را می بینید برایت می نویسم .

عزیزم ، همیشه مواظب خودت باش وبدان کسی هست که قلبش برای توی می تپد وهمیشه به یاد توست توی این زمانه که دوست داشتن واقعی

کمیاب شده است باز هم بدان از صمیم قلبم دوستت دارم و دوستت خواهم داشت تو در این روزهای بی امیدی که سرما همه وجودم راگرفته بود به من امید دادید  و گرما بخش وجودم شدید  دیگر فکر می کنم من تنها برای خودم نیستم بلکه من برای تو هم هستم من لحظه لحظه زندگیم عطر یاد توست تو هم همیشه مرا در گوشه ای از قلبم جا داشته باش و گاه گاهی یادم کن اگر چه تو همه یادهایم را پر کرده اید  .

 صدای لطیف وروحنوازت دیگر برایم عادت شده است و من تشنه شنیدن صدایت هستم و این را از من دریغ مکن .

امروز هم با یاد تو گذشت اگرچه زنگ زدید و یادم کردید .

فردا به امید این که تورا می بینم به شهرت می آیم .

****

خلوت یک شاعر
=================

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

مریم حیدرزاده

نوشته شده توسط فیض و ... در 19:4

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

برای تو می نویسم ...

امروز بعد از دو روز تعطیلی به امید این که تو را می بینم آمدم ولی نیامدی . اگرچه برایم زنگ زدید ولی نمی دانم هر روز که می گذرد بیشتر از گذشته دوستت دارم خودم هم نمی دانم آینده چه می شود  بعضی موقع احساس ترس به من  دست می دهد   فکر می کنم تو تنهایم می گذارید و می روید  آن موقع من چکار کنم اگر به تو وابسته باشم برایم خیلی سخت می شود ولی باز چیزی توی دلم می گوید ادامه بدهم دیگر راه گریزی نیست من دلداده تو شده ام وقتی تنها می شوم به فکر اولین دیدارم می افتم چرا اون روز این اتفاق افتاد حقیقت این است که آن روز یکی از مهمترین روزهای زندگیم است .

عزیزم من همه فکرهایم را کرده ام  تو هم باید فکرهایت را بکنید اگر می توانید در کنارم بمانید و در نیمه راه تنهایم نگذارید من تا پای جانم برایت حاظرم این را به تو ثابت می کنم .

امروز هم گذشت  به امید فردایی که تو را ببینم نفس می کشم .

شعر زیر با تمام احساسم تقدیمت می کنم :  

برای تو می نویسم........
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است....
برای تویی که قلبت پـاک است...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است ...
نوشته شده توسط فیض و ... در 20:16 |  

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

نگران تو

امروز پنج شنبه بود دوباره آمدم که شاید ببینمت ولی امروز نه تنها نیامدی بلکه از صبح حالی هم نگرفتی تا اینکه 15/7 زنگ زدید خیلی خوشحالم کردی خیلی خیلی نگرانت بودم همین که تماس گرفتی جان گرفتم . فردا و پس فردا که تعطیل است به انتظار دیداری دیگر نشسته ام .

*****
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط فیض و ... در 19:40 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

صاف مثل دریا

دوشنبه و سه شنبه دوباره تو را ندیدم اگر چه قرار بود سه شنبه به کنارم بیایید ولی زنگ زدید و عذر خواهی کردین ولی باز هم با تلفن یادم کردی نمی دانم چی شده بود ولی تنها می توانم بگویم خیلی بیقرار بودم برای دیدنت لحظه شماری می کردم خودم هم باور نمی کنم آن دیدار ساده تا اینجا بیانجامد تا این که چهارشنبه دوباره زنگ زدین و گفتید که به دیدارم بیا  من هم سر ساعت 40/ 12 به دنبالت آمدم  وقتی آمدی چشمان قشنگت دنیا را برایم داشت با هم به کنار دریا رفتیم این بار بدون آنکه بگویم چهره زیبایت را بیرون آوردید در کنارم نشسته بودید چقدر احساس سعادت می کردم گفتید کاش همه انسانها مثل دریا صاف و صادق بودند حرفهایت توی دلم می نشیند وقتی گفتم روزها چقدر زود می گذرد گفتی برای من هم اینگونه است وقتی باهم هستیم زمان زود می گذرد اما وقتی نیستیم چقدر سخت است گفتید گاهی فکر می کنم کارم اشتباه است ولی بازهم دلم می گوید باید ادامه بدهم وقتی اولین بوسه را ازت گرفتم پرواز می کردم ودر رویاها بودم وقتی برای اولین بار ل.. …

دنیا چقدر قشنگ شده بود برایم کاش همه انسانها مثل تو پاک وساده بودند ولی نه هیچ کش غیر از تو درکم نمی کند تنها تو هستید که حرفهایم می فهمید چقدر سلیقه هایمان شبیه هم است . من گفتم همه افسوسم این است که چرا خیلی دیر تورا یافتم کاش زود تر تورا پیدا می کردم فکر میکنم گاهی که من فقط روزهای کمی زنده ام نمی دانم شاید بدبین هستم به زندگی ولی چیزی که حالا برایم مهمه این است که تو را دارم و باید تورا حفظ بکنم به هر قیمتی که شده تورا نباید دست بدهم خیلی انتظار کشیده ام که گلی مثل تو را داشته باشم دیگر تحمل جداییت حتی برای یک لحظه هم ندارم .

برایم هدیه گرفته بودید آن هم کتاب شعر من هم برایت دو کتاب شعر گرفته بودم از مریم حیدرزاده و فریدون مشیری خیلی خوشحال شدم وقتی هدیه ات را گرفتم این کتاب را برای همیشه در کنارم حفظ می کنم مثل جان برایم ارزش دارد .

بعد از یک ساعت دوباره وقت رفتن بود و جدایی . بیزارم از جدا شدن و تنها شدن . گفتم می شود روزی با هم باشیم بدون آنکه ترسی داشته باشیم بدون آنکه مزاحمی داشته باشیم گفتید نمی دانم ولی من آرزو دارم که اینگونه شود نمی دانم به این آرزو می رسم یا آن را به گورم میبرم گاهی که تنها می شوم فکرهایی توی سرم می آید که اگر روزی تو از کنارم بروید حالم چگونه می شود اگر روزی من بی خبر از تو برایم اتفاقی بیافتد تو چگونه تحمل می کنید ؟

گفتید که مرا فراموش مکن من هم گفتم هرگز تا که نفس دارم پیشت می مانم گفتم قسم می خوری قول می دهید فراموشم نکنید گفتید اره من هم قسم خوردم که فراموشت نکنم بهت قول مردانه دادم تو هم قول … دادی که همیشه در کنارم باشید . دیداری دیگر به پایان رسید  و زمان جدایی رسید ولی با امید به دیداری دیگر دلمان را خوش می کند . همین که رفتید برایم تماس گرفتید دانستم که مثل من بیقرار هستید هرچه بیشتر در کنار هم می مانیم بیشتر بیقرار می شویم .


ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است
بگذار نامت را تکرار کنم نام زیبایت دلنشین است
چه داشته ای که این گونه مراطلسم کرده ای
من این گونه نبودم
تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به اسمان بیکران پروازمی کنم
پس بدان دوستت دارم




__________________
نوشته شده توسط فیض و ... در 19:39

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

آغاز

 منتظر بودم تا یکشنبه ظهر برسد و زمان دیداری دیگر برسد 20/11 دقیقه زنگ زدید و من آمدم دنبالت گفتید برویم یک جایی که خلوت باشد غیر از من و تو کسی دیگر نباشد گفتم اینجا شهر شماست من که بلد نیستم گفتید که برویم ساحل دریا گفتم باشه رفتیم ساحل دریا.

 اولین دیدارم بود هنوز غیر از چشمات جای دیگری از صورتت را ندیده بودم وقتی گفتم صورتت را نشان بده خجالت می کشیدید بعد از دقایقی برای لحظه ای کوتاه صورتت را نشانم دادید خیلی زیبا بودید . گفتم این آشنایی من و تو  نمی دانم چه طور رخ داد هنوز هم در رویایم ولی هرچه بوده در آن روز عوامل زیادی دست به دست دادند تا من وتو به هم برسیم . وقتی در کنارم بودی احساس خوشبختی می کردم لحظات با سرعت می گذشتند وقتی دستم را روی قلبت گذاشتم دیدم قلبت چه تند می زند می دانستم اضطراب دارید نمی دانستم پایان این علاقه کجاست هم احساس خوبی داشتم هم ناراحت بودم خوشحال که تو را یافته ام ناراحت که دیر یافته ام تو را وقتی سرت را روی شانه ام گذاشتی فکر می کردم آیا لیاقت این احساس پاکت را دارم آیا می توانم تکیه گاه روزهای تنهاییت باشم ؟در کنارت دنیا را داشتم  در رویاها بودم که زمان رفتن شد  نزدیک به نیم ساعتی کنار هم بودیم سپس رفتیم .


نوشته شده توسط فیض و ... در 19:37 | 

شنبه یازدهم اسفند 1386

پایان انتظار

شنبه دوباره آن صدای قشنگت به گوشم خورد این بار که زنگ زدی در بانک بودم ولی زیاد شلوغ نبود به خوبی توانستم صحبت کنم گفتی که مدرسه هستین و می خواهین جایی بروید و من هم گفتم می رسانمت گفتی باشه برایت زنگ می زنم .

ساعت یازده و نیم زنگ زدی و جلوی مدرسه بودم آمدی سوار شدی احوال پرسی کردم این بار دیگر از نگاه کردنت نمی ترسیدم خیلی مهربانانه صحبت می کردی در مورد آن دیدار اول صحبت کردیم گفتید امروز نمی توانم ولی فردا وقت بیشتری دارم و پیشت می آیم تو را به مقصدت رساندم ولی گفتی دلم نمی خواهد ازت جدا شوم من هم گفتم من هم این جوریم گفتم می خواهید یک دور دیگه هم بزنیم گفتید باشه و و حرکت کردم چشمانت خیلی زیبا بود تنها چشمانت را می دیدم به مقصد رسیدیم پیاده شدید و زمانی که اولین بار دستت را لمس کردم احساس خوشبختی می کردم .

یک بوسه عاشقانه برای شکفتن عشق در دلها کافیست

نوشته شده توسط فیض و ... در 19:37 | 

جمعه دهم اسفند 1386

انتظار

دوروز هم گذشت خبری نبود سه روز هم شد چهار روز هم شد تا اینکه چهار شنبه دوبار تلفن کردی با صدای گیرایت گفتی مرا به یاد می آورید گفتم نه گفتی یک کم فکر کن گفتم فکر آدم را پیر می کند گفتی یک ساعت دیگر زنگ می زنم و گوشی را گذاشتی بعد از یک ساعت هر چه منتظر ماندم زنگ نزدی پنج شنبه هم تعطیل بود جمعه هم گذشت .

*****


نوشته شده توسط فیض و ... در 19:35 |

یکشنبه پنجم اسفند 1386

دیدار اول

 یکشنبه 5 اسفند ساعت یک ظهر بود که از جلوی ...  ...  ... داشتم عبور می کردم که تو ایستاده بودی!!

وقتی اشاره کردی ایستادم مقصدت را پرسیدم گفتی کتابخانه ... بلوار ... . تعجب کردم تابحال چنین اسمی در این خیابان به اسمم نخورده بود دوباره پرسیدم که کجای بلوار ... واقع شده است ؟ گفتی چهار راه ... سابق . اره راست می گفتی در چهار راه دوتا کتابفروشی بود . وقتی رسیدیم کرایه ات رادادی و رفتی ولی این موقع ظهر کتابخانه هم تعطیل بود وقتی نزدیک در رسیدی دوباره برگشتی ومن که می خواستم حرکت کنم دوباره نگاه داشتم و آمدی گفتی مرا دوباره همان جا برسان گفتم باشه حرکت کردم . توی مسیر ساکت بودی ولی من در ذهنم چیز دیگری بود وقتی در آینه نگاه کردم و آن چشمان زیبایت را دیدم نمی دانستم از کجا سر صحبت را باز کنم . به خودم جرأت دادم پرسیدم همینجا یی هستی گفتی اره شما کجایی هستید من هم جوابت را دادم دوباره پرسیدم ...  …. داشتیم به مقصد میرسیدیم نمی دانستم چی بگویم . گفتم که …همه چیز را کلمه به کلمه اینجا نمی نویسم چون تو هم می دانی من هم می دانم که من وتو چی گفتیم . پیاده شدید رفتید ولی قلبم پیشت بود نمیدانستم چکار کنم .

ساعت دو نیم بود که در رستوران غذا می خوردم تلفن همراهم زنگ خورد صدایی از اون ور گفت شما … هستید که گفتم اره و دوباره قطع شد .

دیگه ازت خبری نبود ولی همیشه به فکرت بودم ونگاه های زیبایت فکر می کردم برای همیشه رفته ای ودیگر از من سراغی نمی گیری !!

****


نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن، این چشم یک دنیا اشک در آن است! نگاه به چهره پریشان من نکن، این چهره، عاشق چهره توست! دوستت دارم چون که تو اولین و آخرین معشوق من هستی! دوستت دارم چون زمانی که دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن نوشته هایم اشک از چشمانت سرازیر می شود. دوستت دارم چون از زندگی و دنیا گذشته‌ای تا با من بمانی.
نوشته شده توسط فیض و ... در 19:34

 
 

کلمات کلیدی:
 
برای تو می نویسم
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩  

امروز بعد از دو روز تعطیلی به امید این که تو را می بینم آمدم ولی نیامدی . اگرچه برایم زنگ زدید ولی نمی دانم هر روز که می گذرد بیشتر از گذشته دوستت دارم خودم هم نمی دانم آینده چه می شود  بعضی موقع احساس ترس به من  دست می دهد   فکر می کنم تو تنهایم می گذارید و می روید  آن موقع من چکار کنم اگر به تو وابسته باشم برایم خیلی سخت می شود ولی باز چیزی توی دلم می گوید ادامه بدهم دیگر راه گریزی نیست من دلداده تو شده ام وقتی تنها می شوم به فکر اولین دیدارم می افتم چرا اون روز این اتفاق افتاد حقیقت این است که آن روز یکی از مهمترین روزهای زندگیم است .

عزیزم من همه فکرهایم را کرده ام  تو هم باید فکرهایت را بکنید اگر می توانید در کنارم بمانید و در نیمه راه تنهایم نگذارید من تا پای جانم برایت حاظرم این را به تو ثابت می کنم .

امروز هم گذشت  به امید فردایی که تو را ببینم نفس می کشم .

شعر زیر با تمام احساسم تقدیمت می کنم :  

برای تو می نویسم........
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است....
برای تویی که قلبت پـاک است...
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است ...
کلمات کلیدی:
 
نگران تو
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧  
امروز پنج شنبه بود دوباره آمدم که شاید  ببینمت ولی امروز نه تنها نیاندی بلکه از صبح حالی هم نگرفتی تا اینکه  15/7 زنگ زدید خیلی خوشحالم کردی خیلی خیلی نگرانت بودم  همین که تماس گرفتی جان گرفتم . فردا و پس فردا که تعطیل است به انتظار دیداری دیگر نشسته ام .
کلمات کلیدی:
 
صاف مثل دریا
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧  

دوشنبه و سه شنبه دوباره تو را ندیدم اگر چه قرار بود سه شنبه به کنارم بیایید ولی زنگ زدید و عذر خواهی کردین  ولی باز هم با  تلفن یادم کردی نمی دانم چی شده بود ولی تنها می توانم بگویم خیلی بیقرار بودم برای دیدنت لحظه شماری می کردم خودم هم باور نمی کنم آن دیدار ساده تا اینجا بیانجامد  تا این که چهارشنبه  دوباره  زنگ زدین  و گفتید که به دیدارم بیا  من هم  سر ساعت 40/   12  به دنبالت آمدم  وقتی آمدی  چشمان قشنگت دنیا را برایم داشت با هم به کنار دریا رفتیم این بار بدون آنکه بگویم چهره زیبایت را بیرون آوردید در کنارم نشسته بودید چقدر احساس سعادت می کردم گفتید کاش همه انسانها مثل دریا صاف و صادق بودند حرفهایت توی دلم می نشیند وقتی گفتم روزها چقدر زود می گذرد گفتی برای من هم اینگونه است وقتی باهم هستیم زمان زود می گذرد اما وقتی نیستیم چقدر سخت است گفتید گاهی فکر می کنم کارم اشتباه است ولی بازهم دلم می گوید باید ادامه بدهم  وقتی اولین بوسه را ازت گرفتم پرواز می کردم ودر رویاها بودم وقتی برای اولین بار ل.. …

دنیا چقدر قشنگ شده بود برایم کاش همه انسانها مثل تو پاک وساده بودند ولی نه هیچ کش غیر از تو درکم نمی کند تنها تو هستید که حرفهایم می فهمید چقدر سلیقه هایمان شبیه هم است .  من گفتم همه افسوسم این است که چرا خیلی دیر تورا یافتم کاش زود تر تورا پیدا می کردم  فکر میکنم گاهی که من فقط روزهای کمی زنده ام  نمی دانم شاید بدبین هستم به زندگی ولی چیزی که حالا برایم مهمه این است که تو را دارم و باید تورا حفظ بکنم  به هر قیمتی که شده تورا نباید دست بدهم خیلی انتظار کشیده ام که گلی مثل تو را داشته باشم دیگر تحمل جداییت حتی برای یک لحظه هم ندارم .

برایم هدیه گرفته بودید آن هم کتاب شعر  من هم  برایت دو کتاب  شعر گرفته بودم از مریم حیدرزاده و فریدون مشیری  خیلی خوشحال شدم وقتی هدیه ات را گرفتم این کتاب را  برای همیشه در کنارم حفظ می کنم مثل جان برایم ارزش دارد .

بعد از یک ساعت دوباره وقت رفتن بود و جدایی . بیزارم از جدا شدن و تنها شدن . گفتم می شود روزی با هم باشیم بدون آنکه ترسی داشته باشیم  بدون آنکه مزاحمی داشته باشیم گفتید نمی دانم ولی من آرزو دارم که اینگونه شود نمی دانم به این آرزو می رسم یا آن را به گورم میبرم گاهی که تنها می شوم فکرهایی توی سرم می آید که اگر روزی تو از کنارم بروید  حالم چگونه می شود اگر روزی من بی خبر از تو برایم اتفاقی بیافتد  تو چگونه تحمل می کنید ؟

گفتید که مرا فراموش مکن من هم گفتم هرگز تا که نفس دارم پیشت می مانم گفتم قسم می خوری قول می دهید فراموشم نکنید گفتید اره من هم قسم خوردم که فراموشت نکنم  بهت قول مردانه دادم تو هم قول … دادی که همیشه در کنارم باشید . دیداری دیگر به پایان رسید  و زمان جدایی رسید ولی با امید به دیداری دیگر  دلمان را خوش می کند . همین که رفتید  برایم تماس گرفتید دانستم که مثل من بیقرار هستید هرچه بیشتر در کنار هم می مانیم بیشتر بیقرار می شویم  .
کلمات کلیدی:
 
آغاز
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧  

 منتظر بودم تا یکشنبه ظهر برسد و زمان دیداری دیگر برسد  20/11 دقیقه زنگ زدید و من آمدم دنبالت گفتید برویم یک جایی که خلوت باشد غیر از من و تو کسی دیگر نباشد  گفتم اینجا شهر شماست من که بلد نیستم گفتید که برویم ساحل دریا گفتم باشه رفتیم ساحل دریا.

 اولین دیدارم بود هنوز غیر از چشمات جای دیگری از صورتت را ندیده بودم وقتی گفتم صورتت را نشان بده خجالت می کشیدید بعد از دقایقی برای لحظه ای کوتاه صورتت را نشانم دادید خیلی زیبا بودید . گفتم این آشنایی من و تو  نمی دانم چه طور رخ داد هنوز هم  در رویایم ولی هرچه بوده در آن روز عوامل زیادی  دست به دست دادند تا من وتو به هم برسیم  . وقتی در کنارم بودی احساس خوشبختی می کردم لحظات  با سرعت می گذشتند  وقتی دستم را روی قلبت گذاشتم دیدم قلبت چه تند می زند می دانستم اضطراب  دارید نمی دانستم پایان این علاقه  کجاست هم احساس خوبی داشتم هم ناراحت بودم  خوشحال که تو را یافته ام  ناراحت که دیر یافته ام تو را  وقتی سرت را روی شانه ام گذاشتی  فکر می کردم آیا لیاقت این احساس پاکت را دارم آیا می توانم تکیه گاه روزهای تنهاییت باشم ؟در کنارت دنیا را داشتم   در رویاها بودم که زمان رفتن شد   نزدیک به نیم ساعتی کنار هم بودیم سپس رفتیم .


کلمات کلیدی: